۱۳۸۷ دی ۶, جمعه

درس

یاد گرفتم
اگر نمی توانی عاشق باشی، مهربان باش
اگر نمی توانی ببخشی، نگیر
اگر نمی توانی رها باشی، آزادی را کتمان نکن
اعتراف می کنم اینک
به بزرگی دریاگونه روحت
به سبزی جنگل وار جانت
به گرمای خورشیدگونه عشقت
و آرزو می کنم - برای خویش -
فرصتی
تا بیشتر بشناسمت

۱۳۸۷ دی ۱, یکشنبه

حادثه، بهت، من

پس بدینسان پی می بری که چه کوچکی
دردهای زینتی، اندیشه های زینتی، فریادهای زینتی
همه فلسفه ها و انگاره هایت دود می شود
در عشق بازی تلخ مرگ و زندگی
یک اشتباه، یک چرخش، یک حرکت کافیست
تا در بود پر غرور جوانی نابود شوی
مثل شعله شمعی که به یک باد خاموش می شود
شعارها و آرمانهایمان چه ناچیز می شوند
در خنده خشم حادثه
***
انتظار تلخ جان را می خلد
ماندنش را از که آرزو کنم؟

۱۳۸۷ آذر ۲۹, جمعه

دلتنگی

آیا هنوز وقتی بر گرد آتش می نشینید
شبنم مهتاب بر حباب جانتان نقش می بندد
آیا هنوز وقتی لبهایتان به سرقت بوسه های شبانه با هم می آمیزد
آتش سودا بر پوست قلبتان زبانه می کشد
آیا هنوز آفتاب در جدال ابر و دریا رنگ شاعرانه می گیرد
یا عشق در طنین نگاههای دور بر چهره های آشنا پژواک می شود
اسارت در دلم بیداد می کند
آی آدمها که در تکرار کشنده زوال نگندیده اید - هنوز
از آفتاب و برف و آتش برایم بگویید
از عشق و ستاره و بوسه
از سودای داغ بی پروا برایم بگویید
از سکوت و کوهستان
شاید خیال سایه هایتان لختی مستیم دهد
درد در من بارور می شود

۱۳۸۷ آذر ۲۶, سه‌شنبه

خودم

برای اینکه برود، هنوز دنبال بهانه می گردد. بدبخت 40 سال شد که کورمال دنبال کلیدی می گردی که هرگز ساخته نشد. هنوز فکر می کند از در که بیرون برود، دلها همه دنبالش قطار می شوند. خاک بر سرت! چشمهایت را خواب برده، تو را آینه ببیند قهر می کند. حرف حالیت نمی شود. مرگ هم از دیدن تباهی تو خجالت کشیده که هنوز سراغت را نگرفته. هرچند رنگت سالهاست رنگ خاک گرفته.تنها کسی که باورش نشده که پوسیده ای خودتی. با آن داستانهای ابلهانه تکراری. دلش را خوش کرده به چهار کلمه حرفی که 40 سال پیش رهگذری حشری در گوشش زمزمه کرده. خدا لعنتش کند، با این همه فلاکت هنوز برای رفتن دنبال بهانه می گردد.

۱۳۸۷ آذر ۲۵, دوشنبه

کلام دوم

سهم من از زمان
داغی یک چای تازه است
در تاریک روشن پنجره ای که بن بست تنهایی باز می شود
و آرامش یک آه
در فاصله عمیق ترسیدن و عمل کردن
سهم من لبخند غمگین توست
وقتی چشمهایت را باز می کنی
و لمس دستانت
وقتی در نیمه راه خواب رهایم می کنی
سهم من
مزه کردن لبهایست
که سکوت ترانه هایش را کشت
و انتخاب ماندن و رفتن
در کشاکش لحظه های امروز با فردا

و در آغاز

کلام چشمه جوشان محبت میان آدمهاست