۱۳۸۸ آذر ۲۲, یکشنبه

تصمیم کبری

ازش پرسیدم: ببینم تو اگه لباس زنانه بپوشی و بری تو خیابون احساس می کنی که احمقانه شدی؟
- خوب معلومه
- دیگه چه احساسی می کنی؟
- احساس می کنم کوچیک شدم و یه جوری به جنسیتم توهین کردم
- عجب!!...

پس از چند دقیقه سکوت

دوباره پرسیدم: فکر می کنی پس چرا دخترها وقتی لباس مردانه می پوشند احساس می کنند کلی شیک و آلامد شدند
- خوب لباس مردونه پوشیدن که عیب نیست
- عجب!!...

این ماجرای مجید توکلی گذشته از همه جنبه های سیاسی و فرهنگیش یه اثر دیگه هم داشت ... تصمیمی قاطع تا کاری کنم که پسر من پوشیدن لباس زنانه را نشانه ننگ نداند... و این تصمیمیه که به نظر من خیلی از زنهای ایرانی باید بگیرند

۱۳۸۸ آبان ۲۵, دوشنبه

نگذارید بچه ها باور کنند که خوبی مرده

فرزندم،... برای تو سرزمینی آرزو می کنم که خندیدن حق همه کودکان آن باشد و احترام حقی که نتوان از کسی دریغ کرد... برای تو سرزمینی آرزو می کنم که فخر انسان بودن در نگاه مردمان با سوزش حسرت جایگزین شود و دریغ تلخ نابودی از سینه ها شسته شود.
فرزندم، ...برای تو سرزمینی آرزو می کنم که ناچار از تماشای ویرانی‌ اش نباشی، ناچار به تماشای ذره ذره پود شدن تمام آن یادها و یادگارهای عزیز... برای تو سرزمینی را آرزو می کنم که ناچار از تحمل درد جدایی اش نباشی، ناچار به بدرود گفتن جسم محتضر سرزمینی که از آن زاده ای.
فرزندم،... برای تو سرزمینی را آرزو می کنم که رویاهای مردمش فراتر از حسرت آب و نان باشد... سرزمینی که داستان مردمش قصه عشق و همراهی باشد، نه نفرت و دروغ... سرزمینی که در ترنم نامش تپش غرور را در نبض یک یک مردان و زنانش حس کنی
فرزندم،... برای تو بالیدن در سرزمین مادریت را آرزو می کنم و روزی را که به زبان پارسی برایم شعر بخوانی...و روزی را که به زبان پارسی برایم انشا بنویسی ... فرزندم... برای تو بالیدن در کنار هموطنانت را آرزو می کنم و روزی را که با دوستانت در خیابانهای این سرزمین آزادانه فریاد بزنی: من ایران را دوست دارم

۱۳۸۸ مهر ۲۸, سه‌شنبه

سایه سپید برزمینه سیاه

به کام و آرزوی دل چو دارم خلوتی حاصل
چه فکر از خبث بدگويان ميان انجمن دارم
مرا در خانه سروی هست کاندر سايه قدش
فراغ از سرو بستانی و شمشاد چمن دارم
گرم صد لشکر از خوبان به قصد دل کمين سازند
بحمد الله و المنه بتی لشکرشکن دارم
سزد کز خاتم لعلش زنم لاف سليمانی
چو اسم اعظمم باشد چه باک از اهرمن دارم

صدای قلبت مرا با زندگی آشتی می دهد. تا شنیدن نخستین فریادت چقدر فاصله دارم

۱۳۸۸ شهریور ۳, سه‌شنبه

آرش

روزگاری بود
روزگار تلخ و تاری بود
بخت ما چون روی بدخواهان ما تیره
دشمنان بر جان ما چیره
شهر سیلی خورده هذیان داشت
بر زبان بس داستانهای پریشان داشت
زندگی سرد و سیه چون سنگ
روز بدنامی
روزگار ننگ
غیرت اندر بندهای بندگی پیچان
عشق در بیماری دلمردگی بیجان
فصل ها فصل زمستان شد
صحنه گلگشت ها گم شد نشستن در شبستان شد
در شبستان های خاموشی
می تراوید از گل اندیشه ها عطر فراموشی
ترس بود و بالهای مرگ
کس نمی جنبید چون بر شاخه برگ از برگ
سنگر آزادگان خاموش
خیمه گاه دشمنان پر جوش
مرزهای ملک
همچو سر حدات دامنگستر اندیشه بی سامان
برجهای شهر
همچو باروهای دل بشکسته و ویران
دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو
هیچ سینه کینهای در بر نمی اندوخت
هیچ دل مهری نمی ورزید
هیچ کس دستی به سوی کس نمی آورد
هیچ کس در روی دیگر کس نمی خندید
باغهای آرزو بی برگ
آسمان اشک ها پر بار
گرمرو آزادگان دربند
روسپی نامردمان در کار..

کم کمک در اوج آمد پچ پچ خفته
خلق چون بحری بر آشفته
به جوش آمد
خروشان شد
به موج افتاد
برش بگرفت وم ردی چون صدف
از سینه بیرون داد
منم آرش
چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن
منم آرش سپاهی مردی آزاده
به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را
اینک آماده
مجوییدم نسب
فرزند رنج و کار...

کمان کهکشان در دست
کمانداری کمانگیرم
شهاب تیزرو تیرم
ستیغ سر بلند کوه ماوایم
به چشم آفتاب تازه رس جایم
مرا نیر است آتش پر
مرا باد است فرمانبر
و لیکن چاره را امروز زور و پهلوانی نیست
رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست
در این میدان
بر این پیکان هستی سوز سامان ساز
پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز
پس آنگه سر به سوی آسمان بر کرد
به آهنگی دگر گفتار دیگر کرد
درود ای واپسین صبح ای سحر بدرود
که با آرش ترا این آخرین دیدار خواهد بود
به صبح راستین سوگند
به پنهان آفتاب مهربار پاک بین سوگند
که آرش جان خود در تیر خواهد کرد
پس آنگه بی درنگی خواهدش افکند
زمین می داند این را آسمان ها نیز
که تن بی عیب و جان پاک است
نه نیرنگی به کار من نه افسونی
نه ترسی در سرم نه در دلم باک است
درنگ آورد و یک دم شد به لب خاموش
نفس در سینه های بی تاب می زد جوش
ز پیشم مرگ
نقابی سهمگین بر چهره می اید
به هر گام هراس افکن
مرا با دیده خونبار می پاید
به بال کرکسان گرد سرم پرواز می گیرد
به راهم می نشیند راه می بندد
به رویم سرد می خندد
به کوه و دره می ریزد طنین زهرخندش را
و بازش باز میگیرد
دلم از مرگ بیزار است
که مرگ اهرمن خو آدمی خوار است
ولی آن دم که ز اندوهان روان زندگی تار است
ولی آن دم که نیکی و بدی را گاه پیکاراست
فرو رفتن به کام مرگ شیرین است
همان بایسته آزادگی این است...


شما ای قله های سرکش خاموش
که پیشانی به تندرهای سهم انگیز می سایید
که بر ایوان شب دارید چشم انداز رویایی
که سیمین پایه های روز زرین را به روی شانه می کوبید
که ابر ‌آتشین را در پناه خویش می گیرید
غرور و سربلندی هم شما را باد
امیدم را برافرازید
چو پرچم ها که از باد سحرگاهان به سر دارید
غرورم را نگه دارید
به سان آن پلنگانی که در کوه و کمر دارید...

۱۳۸۸ مرداد ۲۴, شنبه

سرزمینم را آزاد کنید

بدون شرح... فقط ببینید

روزی که دیگر دور نیست

روزی ما دوباره باز خواهیم گشت
و ایران موطن فرزندانمان خواهد گردید

روزی ما دوباره باز خواهیم گشت
تا عشق به صدای بلند در خیابانهای شهرمان آواز بخواند
و بوسه بی هیچ وحشتی سرود دوست داشتنمان باشد

روزی ما دوباره باز خواهیم گشت
تا دیگر هفت سین، سفره غربتِ تنهایی‌امان نباشد
و نقش محو تصویر، تنها آغوش عاشقانه‌امان

روزی ما دوباره باز خواهیم گشت
و جشن بازگشت ما
ناقوس مرگ دشمنانمان خواهد بود

روزی که دیگر چندان دور نیست

توضیح : همه آدمهایی که دوستشان داشتم (دارم)، یکی یکی از ایران رفتند، اما من می دانم که ما روزی دوباره باز خواهیم گشت

۱۳۸۸ مرداد ۲۲, پنجشنبه

قایقی لازم نیست

قایقی لازم نیست
که در بیشه عشق
قهرمانان همه بیدار شدند

بنگر، هی، سهراب!
مشت این مرد، کاخ اساطیر جهان را لرزاند
شور این زن، رخوت مست جهان را سوزاند
فخر این قوم، گرز کین دار فریدون گردید

بنگر، هی، سهراب!
قایقی لازم نیست
پشت دریا دیگر
شهری از نور و تجلی ها نیست

شهر من...
وارث آب و خرد و روشنی است
شهر من...
ماندنی است
شهر من...
خواندنی است

۱۳۸۸ مرداد ۲۱, چهارشنبه

حماسه تو

اشک راهی به حماسه تو باز نمی کند
با من از نجابت با شکوه بودنت
حرفی بزن

دستان زینتی‌ام را به پیشگاه تو می برم
با من از کبودی لحظه شکست
با من از تلخی تازیانه سکوت
با من از نفرت گنداب فراموشی
حرفی بزن

وای بر اسیر مرداب سراب
با من از غرور کینه دار ماندنت
حرفی بزن

واژه راهی به شکوه باورت نمی برد
با من از فلق تابناک ظفر
حرفی بزن

۱۳۸۸ مرداد ۲۰, سه‌شنبه

ماچ

پرسید : با یه آدم دیوونه چه کار می کنی؟
گفتم: ماچش می کنم!
گفت: پس منو ماچ کن!!
کردم.
افسوس... بوسیدن آینه هیچ لطفی نداشت.

۱۳۸۸ مرداد ۱۸, یکشنبه

گور بابای عشق

میگه : چشم ام
میگم: گور بابای اشک، بیا تاجایی که بالا بیاریم پورنو نگاه کنیم
میگه: لبم
میگم: گور بابای حرف، بیا همچین مستت کنم که نفهمی کجا بودی
میگه: دلم
میگم: گور بابای عشق، ویزای کانادا رو عشق است

برگی از دفتری 4

اعتماد!... پوف... نه من مردها (انسانها) را بهتر از آن می‌شناسم که به این واژه پوچِ توخالی هرگز وقعی گذارده باشم. اصلاً اعتماد به چه؟ وفاداری!... مسخرگی حماقت‌بار واژه‌ها ... واژه‌های فریب‌دهندۀ پر زرق و برق. نه، مرا هرگز آن مایه بزدلی نبوده است که بر این واژه‌های توخالی دل خوش کنم. وفاداری، مثل همه مفاهیم ابداعی بشر، معنایی دوپهلو و گمراه‌کننده دارد. معنایی که تنها به کار قصه‌ها می‌آید و بس. از آن زمان که به جستجوی راه خویش به آوردگاه اندیشیدن وارد شده ام، دلم از سست عنصری لزج این واژه‌های نرم که در تابش حقیقتِ برهنه مثل شبنم بخار می‌شوند به هم می‌خورد. وفاداری مفهومی نسبی و قراردادی است که نه هیچ ارزشی دارد و نه هیچ معنایی. نه... من هرگز وفاداری را به عنوان اصلی و ارزشی واقعی و قابل اتکا (نه برای خود و نه برای هیچ‌کس دیگر) باور نداشته‌ام و ندارم.

۱۳۸۸ مرداد ۱۴, چهارشنبه

بر دستانت بوسه می زنم

باز هم بر قلب برهنه‌ ام خنجر بزن، آی عشق، بر دستانت بوسه می زنم

از درد ابدی حسرت بار می گیرم تا کودکی از نیاز و احتیاج بیاورم، نیازی که شکوه بودنش را با خوشی زنگار بسته هیچ پرهیزی طاق نمی زنم، آی عشق، ضربه های تازیانه ات را از من دریغ مدار، بر دستانت بوسه می زنم

آمدی، داغ سرخ رسواییت را به چهره می خرم، آی عشق، شرم ننگین انکارت را بر من روا مدار، بر دستانت بوسه می زنم

جانم را به قربانگاه آورده ام تا که بر درگاهت از دریغ تلخ تنهایی توبه کنم، آی عشق، زندان تنگ اسارتت را از من دریغ مدار، بر دستانت بوسه می زنم

فریاد سرخ درد در گلوی مرگ، آی عشق، ذجه خیس بودنت را از من دریغ مدار، بر دستانت بوسه می زنم

۱۳۸۸ مرداد ۱۰, شنبه

فلسفه آغاز مدام

امروز آخرین روز از دهه سوم زندگی من است و فردا آغاز سی‌امین سال زندگی‌ام بر زمین. احساس عجیبی دارم، معجونی شگرف از ترس و آرامش، اضطراب واعتماد. دیگر فرصت اشتباه ندارم. وقتی که از نیمه راه گذر می‌کنی، باید که هوشیار باشی، دیگر زمان جبرانی نیست.
یادم هست، ده سال پیش، شب تولد بیست سالگی‌ام را در چه حالی گذراندم. 20 سال زندگی ام را بررسی کردم، اشتباهاتم را مرور کردم و تصمیم گرفتم که جبران کنم. امروز اما، جبران معنا ندارد، باید آغاز کرد... امروز دفتر خاطرات 20 سالگی هایم را ورق زدم و تکرار پیوسته تصمیمی را مرور کردم که هرگز محقق نشد: تصمیم بر پایداری و پیوستگی...بزرگترین تصمیم من در آغاز دهه سوم زندگی ام! ... بر آن بودم تا دست از پراکندگی بردارم، راهم را برگزینم و در راه انتخاب خویش، با پایداری پیش بروم. چه آسان و چه دشوار! ... کدام راه؟ کدام انتخاب؟.... راستی که چه دردی داشت، انتخابها و تردیدهای مدام، ایمانها گرم و شکهای سوزان و هراس آنکه هرگز راه درست را پیدا نخواهی کرد، باید اعتراف کنم، انتخاب هولناکترین اتفاق زندگی‌ام بود ولی دشوارترین آن نبود
دشوارترین کار وفاداری به انتخاب بود. وفاداری به هدف، به تصمیم، به راه، وفاداری به آنچه برگزیده ای و ادامه راه...تا پایان!... بارها تصمیم گرفته ام که تا رسیدن به هدف ادامه دهم، اما میان تصمیم به ادامه و فعل پایداری دره ایست که ده سال تلاش نتوانست آن را پر کند و اینک من در آستانه دهه چهارم زندگی ام بر سر این پرسش عظیم گرفتار آمده ام: آیا گناه از من است که نمی توانم هیچ راهی را تا پایان ادامه دهم، یا تصمیم به ادامه دادن راهی تا پایان گناه من است؟
مطلقاً احمقانه به نظر می رسد ولی این فلسفه ایست که مدتیست در من شکل گرفته است. درست ترین کار شاید ادامه راه تا رسیدن به یک پایان قطعی نباشد، درست ترین کار (دست کم برای من) آغاز راهی است که مرا از نقطه فعلی به نقطه دیگری در زندگی پیش می برد. همیشه خود را به خاطر ناتوانی ام در پیوستگی و پایداری در کارها ملامت کرده ام. نوشته ها و خاطرههایم مملو از مزمت های تلخ است: چرا نمی توانم ورزش را ادامه دهم، چرا نمی توانم موسیقی را ادامه دهم،چرا نمی توانم نوشتن را ادامه دهم، چرا نمی توانم کارم را ادمه دهم... نکته اینجاست که امروز دیگر به ادامه دادن اعتقاد ندارم (تعویض صورت مسئله) من به آغاز اعتقاد دارم.
تناقض عمیق حرفهایم را درک می کنم. زنی که در آستانه سی سالگی ایستاده است دیگر نباید از آغاز سخن بگوید، اینک زمان ادامه دادن است ... ولی من به روش ادامه دادنی اعتقاد دارم که فلسفه من است (شاید هم زمانی آن را بنویسم) فلسفه آغاز مدام. اگر نمی توانی راهی را تا پایان ادامه بدهی، مهم نیست. مهم آن است که از آغاز کردن خسته نشوی. ترس نرسیدن نباید راه آغاز را سد کند. به پایان رسیدن هدف نیست، هدف در جا نزدن است (در جا زدنی که گاهی به پایداری تعبیر می شود) و نا امید نشدن. آنچه اهمیت دارد آن است از آغاز کردن در نمانی. نمی خواهم که وحشت نتوانستن از حرکت بازم دارد. من پیش می روم، هر روز از نو و هر روز شاید راهی دیگر، راهی تازه که از نیروی گامهای من می روید، راهی که از من آغاز می شود. در من آن اعتماد و اطمینان هست که در آغاز سی سالگی ام دوباره فریاد بزنم: من آغازگر راه خویشم و معجزه به وقوع خواهد پیوست!

۱۳۸۸ تیر ۳۱, چهارشنبه

قصه

یادت هست؟ درست یک ماه پیش بود. سی روز و سی شب، شبی که برای آخرین بار به دیدار من آمده بودی. چه زود تمام می شود. می دانستم، همیشه می دانستم که زود تمام می شود و من در جزر این قصه نمناک چونان همیشه پای در گل، تکرار مرگ خویش را تا ابد امتداد خواهم داد.
شب بود...هنوز خاطره آخرین بوسه هایت در حافظه تنم تیر می کشد... من پر از هراس بودم و تو اگر نه آرامش ولی پناه گریه هایم بودی... لبهایم را که بوی خون و اشک و لجن می داد بوسیدی و برایم سرود رسیدن خواندی. یادت هست؟ گفتم، گفته بودم، بمان...بگذار شب امتداد رویای ما باشد تا طلوع صبح... و تو لبخندت را دور و بی حوصله برداشتی و رفتی... رفتنی که بازگشتی نداشت، نخواهد داشت...
آن شب پایان ما نبود، می دانم، دانسته بودم، رفتنت را تو از روزها قبل آغازیده بودی و من همچنان چنگ در دامن موج فرو رونده عشق، ماندنت را آرزو می کردم. رفتنت جایی در لابه لای خستگی ها و دودلیهایت آغاز شده بود، جایی در فاصله تردید و دلزدگی.
آن شب، اما، آخرین نقطه تماس ما بود، از آن پیش که دیگر بار در بستر امن خویش فرو غلطی. آخرین بوسه موج بر تن عطش زده این خاک خسته اسیر... امشب عاقبت، پایان این جزر مدید را باور می کنم...امشب آری، پایان یافتنت را باورمی کنم... تن از آلودگی این خاک گرم بشوی، تو را آن به که دربستر پاکیزه خویش رها از طغیانها و وسوسه های خاک در آمد و رفت ازلی و ابدی خویش فرو خفته باشی. زمین شایسته تو نبود...زمین جای ترسوها نیست

۱۳۸۸ تیر ۶, شنبه

مرا امروز حاشا کن

مرا در اوج می خواهی
تماشا کن، تماشا کن
دروغین بودم ار دیروز
مرا امروز حاشا کن

۱۳۸۸ خرداد ۳۱, یکشنبه

خشم داغ بی پروا

دلم را هدیه خواهم داد
به شوق بی حد پرواز
به بغض پر غرور غم
به خشم داغ بی پروا

دلم را هدیه خواهم داد
به درد ملتی خاموش
به زخم تیره حسرت
به داغ چیره فریاد

من اشک درد خواهم شد
برای کشوری در خون
برای آه یک مادر
برای خشم یک مظلوم

مرا در خویش می یابی
تورا در خویش می بینم
مکرر می شوم در تو
مکرر می شوی در من

من و تو قطره سیلیم
من و تو ذره طوفان
من و تو بهمن مرگیم
برای خواب دژخیمان

من و تو شعله عشقیم
برای زمهریر غم
من و تو فاتح مهریم
در این یلدای بی ایمان

۱۳۸۸ خرداد ۱۶, شنبه

کوچه بن بست

گر بدینسان زیست باید پست
من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم
بر بلند کاج خشک کوچه بن بست

گر بدینسان مرد باید پاک
من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود چون کوه
یادگار جاودانی برتر از این بی‌بقای خاک

آرمان‌گرا نیستم. شعار هم نمی‌دهم و نمی‌خواهم هیچ‌چیزی را به هیچ‌کسی ثابت کنم. نه هیچ ایده ‌آلی دارم و نه ایدئولوژی خاصی. اما حالِ خفقان دارم. حالِ چندشِ مدام. حالم از آنچه به بودن آن تن در داده‌ام به هم می‌خورد. حالم از بوی گند کثافتی که در آن زندگی می‌کنم و تنم بدان آلوده می‌شود به هم می‌خورد (می‌شد بگویی نانم بدان آلوده می‌شود... ولی از آن کلیشه‌های ایده‌آلیستی می‌شد که دوست ندارم)

هیچ فرقی نمی‌کند که تایید می‌کنم یا نمی‌کنم، وقتی تن می‌دهم، وقتی به هر دلیل منطقی و غیرمنطقی ترجیح می‌دهم که سکوت کنم، پذیرفته ‌ام که جزئی از سیستمی هستم که در آن زندگی می‌کنم... یکی از سلولهای جسمی سرطان‌زده. سلولی در خدمت بیماری... دلم از بوی خودم به هم می‌خورد. از دستانم که بوی ذلت دارد، از لبخندم که بوی نیرنگ دارد و از تنم که بوی هرجاییِ سازش به خود گرفته است.

نمی‌گویم نمی‌توانم. می‌توانم که تحمل کنم. می‌توانم چشمهایم را ببندم، گوشهایم را بپوشانم، بینی‌ام را بگیرم و با گردن فرو افتاده مثل گاوی شاخدار بی آنکه بدانم چرا به جلو بدوم و به هرآنچه پیش رو دارم شاخ بکوبم و خودم را به جلودار بودنم دلخوش کنم. اما راستی چه فرق می‌کند که جلودار باشی یا عقبدار. مهم این است که گاو!!! نباشی.

زندگیم را سراسر آغازها و پایانهای تکراری پوشانیده است. چه عیب دارد؟ من آغازیدن را خوب می‌دانم و هرگز از پایان نهراسیده‌ام. قلبم را از شوری تازه گرم می‌کنم. سوختن و دوباره ساختن. سالهاست که این تکرار را زندگی می‌کنم.

چرا شرم داشته باشم از تکرار آغاز. من جان عاشقم! نفسم در هوای کهنه می‌سوزد. از نو زاده می‍شوم، دیگر بار و دیگر بار و هر بار جانم را در انتهای کوچه بن بست فریاد خواهم کرد.

گر در اوج فلکم باید مرد....عمر در گند به سر نتوان برد

۱۳۸۸ خرداد ۱۳, چهارشنبه

معجزه زندگی

وقتی دوست داشتن و دوست داشته شدن زندگی را غنایی اینچنین می‌بخشد، چرا مهارش کنی؟ بگذار عشق را بروید، شکوفه کند، به بار بنشیند؛ بگذار عشق را در من عمق یابد، در من حلول کند؛ بگذار با عشق آمیخته شوم، آمیزش کنم. بارور شوم. بارورترین دانه زمین. روحم را برهنه می‌کنم در برابر آفتاب، قلبم را بر سر دست می‌گیرم تا از بهار و عشق و آفتاب، جوانه کند. قلبم را ترانه‌ای می‌کنم به غریو بلند و جانم را درآن فریاد ‌می‌زنم. عشق معنای منست، من معجزه زندگی.

۱۳۸۸ خرداد ۴, دوشنبه

امروز

با وسوسه تبدار لبانم برای لمس امروز جدال مکن.. مرگ امروز آغاز هیچ بشارتی نیست ....

لُختی بی شرم خواهشم را..از هیچ پروایی لباس ندوز.. فردایی از آن ما نخواهد بود...

بمان..در من نگاه کن..دریای لرزان نگاهت را بگذار..از وحشت جنون .. ساغری بزنم...

می دانم.. فردای من چشمان تو را باز نخواهد دید..درد حسرت خویش را بگذار..از لحظه کنون.. ساغری بزنم...

بیا..در وسوسه بی شکیب تنم با من بیامیز..کوتاه لحظه با تو بودنم را بگذار..از عشق.. ساغری بزنم...
...

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۹, سه‌شنبه

ققنوس

چه نزدیکم
به حس شیرین دختری که از آن پیش که بمیرد
او را زیسته بودم
آغاز می شوم
ققنوس وار از خاموش سرد گورستان خویش
هدفی
شوقی
خواستنی
به سماجت
به سرسختی
بازش نمی نهم

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۳, چهارشنبه

برگی از دفتری 3

دستم را روی دهانش می گیرم تا فریادش را در حنجره محبوس کنم. کودک انگشتانم را به تلخی می گزد. فواره های جوشان نگاهش را روی می گردانم، پنهانگاهی بایست. لگد می زند در آغوشم، اندام نازکش را تاب می دهد شاید که از زنجیر لرزان بازوانم رها شود. نگاهش می دارم، با تمام قوا. حفره ای، چاله ای، چاهی باید تا پنهانش کنم. کودکم را زنده به گور خواهم کرد، از آن پیش که آرزویش را به غریو بلندآواز کند یا رازش را با آذر سوزان نگاهش در چشمانت داغ بزند. پنهانش می کنم، خاموشش می کنم، نابودش می کنم، این راز نگفتنی ست.

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۴, دوشنبه

برگی از دفتری 2

...عرق برچهره اش نشسته بود و با جریان مدام اشک که آرام بر گونه هایش می گذشت در می آمیخت و اندوه دوگانه اش را بر هست جهان می افزود. درد تمنایی خرد کننده که تمام وجودش را به لرزه انداخته بود و درد پشیمانی از اینکه چطور گذاشته بود این نیاز چنین هستی اش را در چنگ بگیرد. نیازمند محبت او بود. انتظار شنیدن صدایی که التهاب عطش خواسته شدن را فرو بنشاند، قلبش را چنان سخت می فشرد که احساس می کرد زمان با تمام حجمش بر سیسنه اش فرود آمده و نفسهایش را می بلعد. غرق در نیاز رسیدن پیامی از او به فضا خیره شده بود و مرور بی اختیار خاطره ها مثل آوار بر سرش می ریخت. خودش را در وضعیتی گرفتار می یافت که تصور می کرد سالها از آن فراتر رفته است. آن زمان هم در آن عشق درداندود و وهم آلود کودکی چنین ساعتهایی را به کرات تجربه کرده بود. ساعتهای درد، دلهره، نیاز، ساعتهایی که به کندی قرنها می گذرند، پر از وحشت تنهایی، پر از نیاز خوانده شدن و خواسته شدن. ساعتهایی که حاضری تمام وجودت را برای شنیدن صدایی که نامت را می خوانند قربانی کنی. لحظه هایی که غرور، منطق و الزام همه واژه های بی محتوایی هستند که به آسانی برای رسیدن به آن لحظه دلخواه همراهی خرج می شوند. برای همان یک لحظه ناب مستی، بی پروای پشیمانی. نکته اینجاست که در این بازار هر چه بیشتر خرج می کنی، بی ارزش تر می شوی و هر چه بیشتر می خواهی، گرانتر می شود...

۱۳۸۸ اردیبهشت ۶, یکشنبه

برگی از دفتری

چه می بینید از من؟ از کنارم گذر می کنید، در من نگاه می کنید و با من سخن می گویید. با واژه هایتان درگیر می شوم، کلامی در پاسختان و لبخندی بر تمنایتان، نگاهی تا باور کنید که هستید و صدایی تا بدانید که بی منید. همه نمایشید. سرخوش از غرور جسمانی حضور آن بیرون خارج ز من اتفاق می افتید. منی که در این گوشه ایستاده ام و بی صدا نظاره اتان می کنم. منی که دلیل هر نوام. منی که عین بودنم، همه راز و رمز و مکاشفه. من راز ابدی وجودم. من تجلی همه باورها و همه ترسها و همه امیدهای آدمیانم در گذر قرون. من روح بی زوال بودنم در دنیای درون. رازهایتان را شنیده ام به هزاران زبان و هزاران کلام. دردهایتان را نیوشده ام و رنجهایتان را زندگی کرده ام. در هر زمان و هر مکان به رنگی در آمده ام و شمایلی. من تلاش بی زوال حضور شمایم برای وجود شدن. جاودانه عطش بی فرجام تلاشهای سردرگم برای درک محال. من الهه عشقم در رگهای بیمارتان، من افیون مستی ام در ناله های خواب، من درد بی قرار خواستنم در زجه های خاموش اندامتان، من وسوسه ازلی دیدنم، تقدیر ابدی زمین.

۱۳۸۸ فروردین ۳۱, دوشنبه

رها

واژه های تنهایی
از حرارت بوسه هایت
آب می شوند
یک نفس داغی ناب لبهایت را
به من ببخش

چشم در چشم
نفس در نفس
زمزمه هایت را مزه می کنم
یک غزل نوازش شاد صدایت را
به من ببخش

غرق می شوم
در بی کران حضورت
یک جرعه از سبوی مست نگاهت را
به من ببخش

۱۳۸۸ فروردین ۲۹, شنبه

این خانه تاریک است

دلم را کیش کردی و نمی دانی چه مبهوت ماتش برده بود در دلهره بی قرار اسارت. تن به تنهایی داده ام. نمی دانی مگر، رود را راهی به کام تشنه کویر نمی بایست گشود. نگاهت را بردار و به تمنای نمناک چشمانم اعتنا نکن. حباب نافرجام امید را فوت هم نباید کرد. قاصدکها را افسار ببند و هیچ صدایی را به در زنگزده تابوتم نکوب. این خانه مدتهاست که تاریک است.

۱۳۸۸ فروردین ۲۸, جمعه

تکرار

روحم دست خودم نیست، بس که لگد می زند امروز، بس که دوری می کند از من، بس که هوار می کشد. درد دارد دلم، چشمم، گوشم، بدنم. مثل لاشه خاموش درخت پیر قارچ می زند دستم، گلویم، اشکم. در جاده خاموش همراهی بوفی حتی ناله نمی زند.
دلم را می چلانم، خاموش! زخمت را مبادا گریه کنی. حواست را پرت می کنم روی غبار پیچان باد، روی سایه درختان ابله، روی آب چرک رختهای بی قرار. تسکین درد تنهایی، تنها تنهاییست. هرچه تنهاتر شوی، بهتر. پلک بر هم می فشارم و در خود تکرار می کنم مکرر: مرا و تو را پیوندی از این دست هرگز نبوده است، هرگز نخواهد بود، هرگز نخواهد بود...

۱۳۸۸ فروردین ۲۵, سه‌شنبه

دوست

هفده ساله بودم که تصمیم گرفتم از دوست داشتن نترسم. دوست داشتن ولی سخت بود و دوست داشته شدن اشتباهی عجیب می‌نمود! باور کردن اینکه زنی هستم با قابلیت خواسته شدن تجربه ای هراسناک و هیجان آور بود. مثل طعم اولین بوسه هم گناه آلود و هم لذت بخش.
دوست داشتن را از مردها شروع کردم چرا که به دست آوردنشان آسانتر می نمود. یک لبخند، یک اشاره، یک رفتار متفاوت کافی بود تا نگاهشان را فتح کنی. بعد بازیها و بازیها، تصادفی به هم برخوردنها، جملات معماگونه و دوپهلو، خنده ها، شوخیها، وه! که هنوز چه هیجانی دارد آغاز دوستیهای اسرارآمیز با جنس مخالف. همه چیز آسان پیش می رود. کافیست زاویه گردنت را و برق شیطنت نگاهت را با ظرافت میزان نگه داری تا گناهانت به راحتی بخشوده شوند و اشتباهاتت به شیرینی موضوع خنده ای وسوسه انگیز.
دوست داشتن زنها اما موضوع دیگری بود. اینجا دیگر جذابیت وسوسه انگیز لبهای براق نه تنها کمکی به برقراری رابطه نمی کرد چه بسا برق تهدیدی به شمار می آمد در راه رقابتی جدی. این بود که تا حدود بیست و چهار سالگی دنیای زنانه برایم دنیای غریبی به شمار می آمد. دنیایی که اصول و قوانینش را نمی دانستم و برای عبور از دروازه هایش به اسم رمزی نیاز داشتم که در قاموسم نبود: اعتماد. اعتراف می کنم که تا همین چند سال پیش به همجنسانم اعتماد نداشتم. البته نه در حکم یک رقیب که هرگز از شکار قلب معشوقم توسط مهروی دیگری نترسیدم. خودم هم نمیدانم چرا، شاید چون هرگز برایم اتفاق نیفتاد تا کس دیگری بر من ترجیح داده شود.
اعتماد نداشتن من به همجنسانم از نوع دیگری بود. فقدان اعتماد بیشتر از آن من بود. می ترسیدم که در دنیای زنانه جذابیتی نداشته باشم. راستی از چه خاصیتی در درون من می توان لذت برد؟ بازیهایشان را بلد نبودم و درک حرفها و احساساتشان برایم دشوار بود. ذره ذره لیکن یاد گرفتم. یاد گرفتم که دوستانم دوستم دارند، حتی اگر با آنها فرق داشته باشم و باورم می کنند، حتی وقتی باورشان ندارم و بدینسان اندک اندک یادگرفتم که دوستشان بدارم و اعتمادشان کنم و جهان زیبا و زیباتر شد.
سخت بود ولی امروز که بیش از 12 سال از آن تصمیم می گذرد دانسته ام که دوست داشتن شیرین ترین موهبت انسان بودن است. شعار نمی دهم. همه آدمها دوست داشتنی نیستند. اما هرچه بزگتر می شوی، هر چه تجربه هایت عمق بیشتری می یابد و هرچه به روح آدمی و درک معنای بشریت نزدیکتر می شوی بیشتر درکشان می کنی. پس کمبودهایشان را راحت تر می پذیری و خوبیهایشان را زیباتر دوست می داری. دوست می داری تا زنده باشی. دوست می داری تا زندگی کنی.

۱۳۸۸ فروردین ۲۴, دوشنبه

این روزها احساس می‌کنم از همه چیز بیشتر لذت می‌برم، آدمها را، روزها را، لحظه‌ها را بیشتر دوست دارم. انگار واقعا پیر شده‌ام.

من، کتاب، حیرت

مدتها بود اینطور در نشئه کتابی یا نوشته‌ای غرق نشده بودم. یادم رفته بود جادوی واژه‌ها چه غریب مرا در خود در می‌کشند. جدا می‌شوم از قال و قیل روزگار. اندیشه‌ام بال می‌کشد به وسعتی ورای بودنم و هست می‌شوم. راستی آیا این همه قصه‌ها عجیب نیست؟ کدام دلیل کدام است؟ تو این کتاب را به من می‌دهی تا دوستیمان را مایه‌ بخشی یا دوستی میان ما از آن رو آغاز گشته است تا دستی باشی برای رساندن این کتاب به من. آیا معنایی از تقدیر باور کردنیست؟ منطق بی‌مایه تردیدها... نمی‌خواهم از این حال پریشانی خارج شوم، سطری دیگر را به من ببخش، صفحه‌ای دیگر، فصلی دیگر...
من بنده آن دمم که ساقی گوید
یک جام دگر بگیر و من نتوانم

۱۳۸۸ فروردین ۲۳, یکشنبه

آرزو کافی نبود

بیش از بیست سال پیش بود. چهار پسربچه و یک دختربچه 5-6 ساله ردیف کنار هم نشسته بودند و در رخوت خستگی پس از ساعتها بازی و شیطنت در انتظار نان و پنیر و چای شیرین عصرانه با هم پچ پچ می‌کردند. کسی پرسید : شما نوه‌ها! می‌خواهید بزرگ که شدید چه کاره شوید؟ جواب پسرها این بود : خلبان، دکتر، عابدزاده، پلیس ... ودختربچه جواب داد: نویسنده... امروز آن دختربچه در درونم آه کشید.

۱۳۸۸ فروردین ۲۲, شنبه

اندر افضات فمینیستی

امروز ساعت 6 رسیدم خانه و الآن احساس بسیار عجیبی دارم. احساس می‌کنم خیلی زود است. برای همه چیر یا شاید بهتر بگم برای هیج جیز دیر نیست و این یک اتفاق کاملا غیر طبیعی محسوب می‌شود. هوا هنوز است. خانه تمیز است، لباسها مرتب است، ظرفها شسته، غذا آماده، هیچ کاری عقب نمانده، هیچ تلفن واجبی ندارم، هیچ کار فورسی نیست که بخواهم انجام دهم و اینها همه آنقدر عجیب و تازه بود که فکر کردم بیایم اینجا و کمی احساس برون‌پاشی کنم.
نه خیلی وقت پیش احساس می‌کردم که دیگه از کار کردن خسته شدم و مرتب مثل وسوسه یک بستنی شکلاتی داخل فریزر این فکر در درونم می‌جوشید که کار را ول کنم، مثل زنهای درست و حسابی بچه به دنیا بیاورم و بمانم خانه بزرگش کنم. به سرگرمی‌هایم برسم. با دوستانم قرار بگذاریم جلسات کتابخوانی بگیریم. مهمانی بگیرم و فامیل را دعوت کنم. در مهمانیها شرکت کنم. آخر هفته‌ها برنامه پیک‌نیک بگذاریم، دیگ و دیگچه برداریم ببریم پارک آش بار بذاریم و خلاصه سبک زندگی را به کل 360 درجه(تصحیح می‌کنیم 180 درجه- با تشکر از ایمان عزیز) دگرگون کنم. با خودم می‌گفتم، چه کسی این نقش خانم مهندس فعال و جدی و متجدد را به من پوشاند؟ در چه برهه‌ای از زمان من تصمیم گرفتم که در دنیای خشن و کثیف و ضدزن ایران نقش یک زن پیشرو و مترقی رو بازی کنم؟ اصلا از کجا معلوم این مدل زندکی، زندگی مطلوب من باشه؟ اینهمه استرس، اینهمه فشار، اینهمه توهین(آشکار و پنهان)، سر و کله زدن با آدمهایی که یک چهارم تو شعور ندارند ولی به خاطر داشتن ... (استغفرآلله) خودشان را برتر و باهوش‌تر از تو حساب می‌کنند و دردناک‌تر اینکه به راحتی می‌توانند به تو توهین کنند و حق تو را پایمال کنند، بدون اینکه هیچ امکان دفاع جوانمردانه‌ای داشته باشی. اصلا وقتی آخر آخر آخر خط هم که برسی هنوز جنس دوم محسوب می‌شوی، چه کاریه خوب، عین آدم شانه‌هایت را بنداز بالا و لااقل از مزایای جنس ضعیف فرض شدن استفاده کن. بگذار حمایتت کنند، بار مسئولیت را بگذار برای آنها که ادعایش را می‌کنند، برو راحت در خانه‌ات بشین و از روشنفکری به قسمت مطالعه و نوشتن و شرکت در NGO های مختلف بسنده کن.
ولی خوب فعلا که دوباره به برکت بهار و نوروز و بارانهای دل‌انگیز بهاری، سطح لیبیدوی بنده دوباره فواره‌ای رفته بالا، دوباره فکر می‌کنم، لااقل تا زمانیکه ایران هستم، باید به عنوان یک مثال زنده زن معتقد به تساوی، با توانایی‌های مساوی و حقوق مساوی، به این مردهای درازگوش ایرانی (البته به استثنای عده‌ای معدود) حالی کنم (حداقل به آن عده معدودی که ارتباط با من هستند) که من برای اینکه در سطح آنها باشم نیازی ندارم مثل شما باشم. من یک زنم با همه مشخصات و ویژگیها و عواطف زنانه که شانه به شانه‌هایتان ایستاده‌ام و با تمام تلاشی که برای نابودیم می‌کنید، حتی یک سر سوزن از آنچه بدان معتقدم کوتاه نخواهم آمد.

۱۳۸۸ فروردین ۱۸, سه‌شنبه

از الهامات یک روز بهاری

میدانم
ما را مجال آن نیست که به بازگشت اندیشه کنیم. رفتنها بی بازگشت و ماندنها بی اعتبارتر از آن است که برای دوست داشتن تردید کنی. صحرا، گل، درخت، حشره صدا میزنند مرا تا به فتح امروز بشارتم دهند.
میدانم
مجال هراسیدنمان نیست. هرگز یا همیشه ای در کار نیست. باید که در امروز جاری شوی. باید که در جریان زمان سیلان کنی، در زمان دوست بداری، در زمان عشق بورزی، در زمان بچه کنی. برای دوباره به دست آوردنها مجالی نیست. باید که هر لحظه را همچون هدیه‌ای بدانی که تنها از آن توست، تا چگونه از آن استفاده کنی.

۱۳۸۸ فروردین ۱۴, جمعه

یک کشف بدیهی

تعطیلات عید امسال دقیقا همونی بود که باید می بود. به اندازه کافی سفر، به اندازه کافی مهمانی، به اندازه کافی دیدار دوستان قدیمی، به اندازه کافی بودن در خانواده و حتی به اندازه کافی بودن در طبیعت ...با وجود بیماری... خلاصه اینکه خوشحالیم و کیفمان کوک. در نتیجه اینکه ایده های روشنگرانه یکی یکی از مخمان شوت می‌شود بیرون.
مهمترین کشف سال اینکه در راستای همان ایده‌ای که من باید "من" بهتری باشم و نه هیچ چیز دیگه کلا به یک اشتباه تاریخی وجودیمان پی برده شدیم. به علت یک اتفاق بسیار تلخ من تقریبا 3 سال از زندگیم را با این تلاش ناخودآگاه .. واقعا ناخودآگاه... گذرانده‌ام که باید دست از تلاش کردن بردارم و بگذارم دیگران سعی کنند. این ایده دقیقا برخلاف واقعیت وجودی من و ارزشهایی است که با آن بزرگ شده‌ام. من باور کرده بودم که هر تلاشی از سمت من می‌تواند باعث سوء برداشت و متوقع شدن دیگران شود و در نتیجه با این روال طبیعی در خودم که نقش من تاثیرگذارترین اثر را در اتفاقات اطرافم دارد در تضاد بودم و سعی می‌کردم این میل طبیعی ر سرکوب کنم.
چتد روز پیش، بعد از دیدار با یک خاطره بسیار قدیمی بود که ناگهان مثل یک فیلم سریع حرفها و حرکاتی از پیش چشمانم گذشت که به صورت یک مکاشفه عرفانی درک کردم در طول این سالها من در تلاش بوده‌ام که نقشم را در زندگی با نقش کس دیگری عوض کنم .. البته برای فرار از تکرار زخمی که هنوز یادآوریش دردناک است... و پر واضح است که این اشتباه هولناکی است که خیلی زودتر از اینها باید کشفش می‌کردم. ولی خوب حتی درک بسیار چیزهای حتی بدیهی نیاز به زمان وسطح انرژی خاصی دارد که تا به آن نرسی تلاش فایده‌ای ندارد.
میدانم که همین کشف ساده پاسخ بسیاری از مشکلات و سئوالات فلسفی پیچیده‌ای است که دنیایم را به یک پارادوکس بزرگ تبدیل کرده بود. چقدر ساده است الآن رسیدن به این نتیجه که فعلا به هیچ "تغییر اساسی"ای نیازی ندارم. می‌خواهم خودم باشم و خودم بودن را با شادی جشن بگیرم. سه هورا به افتخار خودم!

۱۳۸۸ فروردین ۱۱, سه‌شنبه

من خویشتنم

این روزها هم به دلیل اینکه حالم بهتر است و هم اینکه هوا بهتر است و هم اینکه حال و هوا بهتر است، اصولا بهتر هم می توانم فکر کنم...
در کل مسئله غامض خودشناسی همیشه یکی از بزرگترین دغدغه‌های ذهنی من بوده و هست، چون از همان عنفوان کودکی احساس می‌کردم خودم را درست نمی‌شناسم و هنوز هم همین احساس را دارم. هنوز نمی‌توانم خیلی از کارهایم را توضیح دهم یا تعریف درستی برای خودم داشته باشم. معمولا هم به این نتیجه می‌رسم که من قالب مشخصی ندارم و هیچ صفتی برای من قابل تعریف نیست.
نه می‌توانم بگویم آدم خوبی هستم، نه می‌توانم بگویم آدم خوبی نیستم. لطفا قصه گورخر راه راه را برایم نگویید که آدمها همه هم خوبی دارند، هم بدی. قضیه برای من پیچیده‌تر از این حرفهاست. در مورد جزئی‌ترین صفتها هم من معولا با خودم در تناقضم. مثلا آیا من آدم جدی‌ای هستم یا نیستم، آیا آدم تمیزی هستم یا نیستم، آیا من کوه را دوست دارم یا ندارم، آیا من از رنگ صورتی خوشم می‌آید یا نمی‌آید و بگیر و برو تا آخر.
نکته اساسی اینجاست که امشب به یک نتیجه جدید رسیدم. امشب وقتی داشتم در چشمانی که زمانی همه دنیای مرا تشکیل می‌داد نگاه می‌کردم فهمیدم که اصلا مهم نیست که من چه جور ادمی هستم یا در چه دسته یا گروهی قرار می‌گیرم و آیا اصولا قابل طبقه‌بندی شدن هستم یا نه، نکته اساسی اینجاست که من خویشتنم با همه جزئیات و ریزه‌کاریها.
من یک سبک زندگی‌ام به شکل گلبانو و راهی که دارم همانقدر روشن است که راه رشد یک دانه گندم. من قرار نیست به سمت کس خاصی شدن یا ویژگی خاصی پیدا کردن پیش بروم. من فقط باید به سمت من بهتری شدن پیش بروم، در تمام ابعاد و زوایا.باید از قضاوت کردن خودم دست بردارم. من قرار نیست جور دیگری بشوم... دیگران البته اگر خواستند و صد البته اگر توانستند می‌توانند مثل من بشوند... ولی من اصولا فقط می‌خواهم خودم باشم. خودم به سبک خودم و روش خودم، با اصول و قوانین و تعاریف خودم.
البته این نحوه بیان قضایا بفمی نفهمی کمی شبیه به خودشیفتگی مفرط به نظر می‌رسد ولی کسانیکه مرا می‌شناسند می‌دانند که تنها چیزی که نیستم خودشیفته است. من فقط دارم سعی می‌کنم خودم را بپذیرم، با تمام شرایط و ویژگیها. و ذهن ریاضی‌وارم را از دغدغه کشف و طبقه‌بندی هستی‌هایم رها کنم. خود را به یکپارچگی بپذیرم و باور کنم که شایسته دوست داشته شدن...هستم.

برف نوروزی

صحنه: گلبانو مریض و علیل و سرماخورده با آب دماغ آویزون در حالیکه به به دلیل فراخی مضاعف در برخی قسمتهای استراتژیک حال ندارد برود دستمال کاغذی بخرد در تخت نشسته و پتو پیچ با آخرین زورهای شارژ لپ تاپ وبلاگ می‌نویسد. برق رفته و برف نوروزی (!) در کوچه بوران می‌کند. البته تعجبی نیست. کل زمستان امت مسلمان دعا می‌کنند برف بیاید و لب و لوچه آویزان می‌مانند به درگاه باری تعالی، بعد همینکه نزدیک سیزده به در می‌شود برف می‌بارد که کلا حالی به ملت همیشه در صحنه داده باشد (اسم این حرکت به زبان ساده می‌شود ش.ی.ش.ک.ی)استغفرالله!
عرض شود خدمت انورتان که حال گلبانو خوب است. اگرچه صدایش شبیه جوجه خروسهای تازه دم در آورده شده، آب چشم و دماغ و دهنش با هم قاطی شده، کوه ظرفهای نشسته‌اش در ظرفشویی جمع شده و در خانه تنها نشسته و یک نفر نیست یک لیوان آب دستش بدهد، ولی حالش آنقدر خوب هست که دل به نوای سنتور بدهد و واسه خودش دل ای دل ای کنان وبلاگ نگاری کند. دم بهار گرم، حتی از نوع برفی.

۱۳۸۸ فروردین ۱۰, دوشنبه

اومدم از هند اومدم

اومدم از هند اومدم با ماشین بنز اومدم
اومدمو باز اومدم خیلی سر افراز اومدم
منم که دلشاد اومدم بیغمو ازاد اومدم
به عشق شیرین اومدم مثال فرهاد اومدم
سال که نو شد و تصمیم گرفتم حال و هوای اینجا رو هم نو کنم. با توجه به عمر کم این پاتوق جدید وبلاگ تکونی لازم نبود ... همین یه فوت هم بکنی همه چی تازه می شه... جای دوستان خالی سفر کردیم به بلاد بت پرستان گاو پرست و بسیار جالب چیزها زیارت کردیم که شرح آن در این مکان جایز نیست ... هر چی باشه اینجا خانواده رفت و آمد می کنه... و طبق معمول مغموم گشتیم از اینکه مملکت خودمان از همه جای جهان جالب تر و زیبا تر است و از همه جای جهان برای زندگی نامناسب تر و غیر قابل تحمل تر...بگذریم...در آستانه سال جدید دست در کار تغییرات اساسی بودیم که گرچه به همت ویروسهای خفن هندی که پدر صاحاب ما را در آورده‌اند و بس که فین کردیم پوست دماغمان رفته هنوز موفق به اجرای آن نشدیم ولی دوستان شاهد باشند که شما را در جریان ریز اطلاعات قرار خواهیم داد... عجالتا برای اینکه با حال و هوای جدید مابیشتر آشنا شوید به سایت مستان همای بروید... این چن روزه با آلبوم ملاقات با دوزخیان من کلی حال کردم... برید و حالش رو ببرید و ما رو دعا کنید

۱۳۸۷ اسفند ۲۲, پنجشنبه

داغ

به سفر می‌روم ... برای آنکه ساده نیستم... برای آنکه نمی‌توانم ساده زندگی کنم... برای آنکه از آنچه هستم راضی نیستم... برای فراموشی راههای زیادی وجود دارد. راههای سخت و راههای ساده... ولی برای اسیر شدن در دغدغه آنچه هستی و آنچه می‌خواهی یا می‌خواستی باشی یک لحظه کافیست. یک لحظه تا تمام تلاشهایت را برای کتمان بی اثر کند... هرچند غریزه زندگی قوی‌تر از آن است که بتوانی تسلیم شوی، شروع می‌کنی دوباره و دوباره...راههای بسیاری هست برای بازگرداندن احساس امنیت...راههای خوب و راههای بد...راههایی که رفته‌ای و راههایی که خواهی رفت. راههایی که می‌روی تا آنچه را نیستی فراموش کنی و خوب می‌دانی همیشه باز می‌گردد. رهایی نیست. همیشه احساس سخت ناخوب بودن برمی‌گردد تا تو ناگزیر راه گریزی بیابی...غرق شوی یا فراموش کنی...به سفر می‌روم...دوستهای تازه...سرزمینهای تازه...کتابهای تازه...فیلمهای تازه...ماجراهای تازه...تصمیممهای تازه... تجربه‌های تازه...تازه...تا ابتذال تکرارم را باور نکنم...باور نکنم که قلبم در سوگ باوری تازه تا همیشه داغدار است

۱۳۸۷ اسفند ۱۹, دوشنبه

هنر زندگی

درک روح زندگی و هنر شاد زیستن ویژگیهایی بود که همیشه دوست داشتم داشته باشم... یادم هست زمانی در کاغذی نوشته بودم زمانی که فراموش کنم چگونه خوشبخت زندگی کنم، به پایان زندگی‌ام رسیده‌ام... این روزه چقدر از لمس زندگی دورم و چقدر از درک لذت نفس کشیدن فاصله دارم، از حس لطیف رویش و زایش. احساس می‌کنم روحم ضخیم شده‌است. آنقدر ضخیم که نسیم بهاری نمی‌تواند در من نفوذ کند... تقصیر هیچکس نیست. می‌دانم... می‌دانم که تسلیم شده‌ام. گذاشته‌ام که خشونت روزمرگی‌ها پوست لطیف کودکی‌ام را چروک بیندازد و روی لطافت نگاهم توری از غبار و ملال بکشد. بهانه‌ها بسیار است ...می‌دانم. کار، فاصله، ناامنی، ناامیدی، خستگی ولی بهانه‌هایم را باور نمی‌کنم. دیگر باور نمی‌کنم... هرگز قرار نبودزندگی لحظه‌هایش را کادوپیچ با گل و شعر و شیرینی به من تقدیم کند، منم که باید لحظه‌هایم را بسازم، لحظه‌هایم را فتح کنم.... می‌دانم که باید تغییر کنم ولی برای تغییر کردن دوباره باز بهانه می‌آورم. وقت، انرژی، فرصت، اتفاق... میخواهم محیطم را تغییر دهم، کارم را، کشورم را، خانواده‌ام را، ولی اعتراف ترسناک این است که تغییر باید از من شروع شود... باید به یاد بیاورم و بیاموزم که چگونه خوشبخت زندگی کنم، چگونه شاد باشم و به لمس حقیقت نزدیک. جان سرشار کودکی در من به خواب رفته است، باید که بیدارش کنم، باید که به یاد بیاورم چگونه از پرواز پرستوها شاد شوم، از شگفتی رویش سبزه‌ها سبز شوم و با امواج پر غریو شور آدمها همراه. باید به یاد بیاورم چگونه خلق کنم، چگونه کشف کنم و چگونه درک کنم... باید به یاد بیاورم.

۱۳۸۷ اسفند ۵, دوشنبه

در جستجوی راه

جوششی که هنوز دقیق نمی دانم شاد است یا ترسناک در دلم آغاز گشته است. نرم و بی اثر، هنوز نمی توانی خیلی جدی اش بگیری ولی آنقدر هست که نتوانی انکارش کنی. ذوق جاری شدنی دوباره. دوست دارم اسمش را بگذارم شوق دوباره من شدن ولی این اسم نگرانم می کند. این من کیست؟ زنی خسته و عصبی که حوصله هیچ کاری ندارد، هیچ کاری را نمی تواند تا پایان ادامه دهد و در مرز افسردگی و تنهایی در نوسان و تقلاست؛ یا جانی سیال که ماندن را تاب نمی آورد و در جستجویی مدام همیشه در آغاز است؟ می ترسم، همیشه گفته ام از هیچ چیز به اندازه خودم نمی ترسم چون نبرد با خویش را از هر مبارزه ای دشوارتر یافته ام و این اصلا خودستایی نیست. بیشتر نشانه ضعف است. کسی که داعیه تغییر دارد، دست کم می بایست تاکنون راهی برای تغییر خود یافته باشد ولی برای من این هنوز یک راز بزرگ است.
بسیار اندیشه ها دارم، کارهایی که می دانم باید انجامشان دهم و درست انجام دادنشان برایم بسیار مفید و اثربخش خواهد بود و البته مشکل اصلی مثل همیشه زمان است، پس بی درنگ راه حلی بدیهی د ر من نفوذ می کند: کاری را که احساس می کنم بی آنکه ارزشی - در راستای هدفم - به من بیفزاید، زمانم را می بلعد، ترک کنم و خود را در آغازی جدید دوباره پیدا کنم.... تااینجا همه چیز درست و منطقی... ولی موضوع اینجاست که من یکبار دیگر چنین تجربه ای را از سر گذرانده ام و نتیجه آن اسفبار بود. انگار که بدون محرک و اجبار خارجی قادر به کنترل خویش نیستم. تمام کارها به درستی برنامه ریزی می شوند ولی برای اجرایشان اراده و انرژی کم می آورم. آدمی که در محل کار روزی 14 ساعت بی وقفه کار می کند، از پس نیم ساعت کار مفید در خانه بر نمی آید و این هراسانم می کند و می مانم میان رفتن و ماندن چه کنم.... به خودم میگویم شاید این بار متفاوت باشد ولی نشانه ها اصلا خوشبینانه نیست. وقتی حتی یک روز تعطیلم را نمی توانم به درستی مدیریت کنم، چگونه می خواهم زمان بی شکل و قالب بیکاری را تاب بیاورم...نمی دانم.... اما به هر حال راهی خواهم یافت ....یا خواهم ساخت

۱۳۸۷ اسفند ۳, شنبه

پایان

باز هم احساس پایان می کنم، پایانی که گرچه غمگین است ولی آبستن آغازی دیگرگونه است. می دانم که به پایان بخشی، فصلی، بازه ای از زندگی ام نزدیک می شوم. می دانم! آنقدر این پایانهای تکراری را تجربه کرده ام که آمدنش را باور کنم. مثل باور پایان پذیری سرما. پایان هم زیبایی هایی دارد. اگر به اندازه من به پایان رسیده باشی درک می کنی، به پایان که می رسی دغدغه ها و آشفتگی هایت رنگ دیگری پیدا می کنند، گویی از التهاب همه چیز کاسته می شود و همینطور که فاصله می گیری از زشتی لحظه هایی که عذابت می داد، می توانی از هارمونی تضاد و توحششان لذت ببری، مثل نقاشی درهم و آشفته ای که تنها از دور می توانی هماهنگی عجیبش را درک کنی. پایان با خود لختی می آورد و رهایی والبته تلخی. اما از نوع تلخی هایی که معده را تحریک می کند و مغر را به چرخش وا می دارد تا دنیا را از دریچه ای تازه تجربه کنی. پایان در راه است...می دانم... هرچندهنوز چهره اش را تشخیص نمی توانم داد ولی صدای آمدنش در گوشهای ورزیده ام نیازی به اثبات ندارد. صدای زنگ کاروان صدایم می زند، کاروانی برای رفتن و باز هم رفتن. ببینم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟

چون درای کاروان در میان شبروان
بانگ عمر ما، می رسد به گوش
با گذشت این و آن می دهد ندا زمان
هر سحر، که ای: خفتگان به هوش
بی خبر، آمدی، همچو رهگذر بی خبر، می روی، توشه ای ببر
عمر دیگر، کی دهندت؟
داستان ها در زمانها مانده از کاروانها
زین حکایت، با خبر شو
تا بماند، داستانی، از تو هم بر زبانها
نیمه شب از رهگذری می گذری در سفری،
بی خبر از، قافله در، گوشه صحراها
در دل این دشت سیه جان تو ای مانده به ره
گمشده در، پیچ و خم، شوق و تمنّاها
نکنی گر هوسی، ملکوتی نفسی، تو که مرغ فلکی، منشین در قفسی
ز چه دل بسته شوی؟ به خدا خسته شوی،
چو مرادت نبود، به مرادی برسی
چون درای کاروان در میان شبروان
بانگ عمر ما، می رسد به گوش
با گذشت این و آن می دهد ندا زمان
هر سحر، که ای: خفتگان به هوش

۱۳۸۷ بهمن ۲۴, پنجشنبه

هوا امروز حسابی بهاریه

بوي باران بوي سبزه بوي خاك
شاخه هاي شسته باران خورده پاك
آسمان آبي و ابر سپيد
برگهاي سبز بيد
عطر نرگس رقص باد
نغمه شوق پرستو هاي شاد
خلوت گرم كبوترهاي مست
نرم نرمك مي رسد اينك بهار
خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه هاي نيمه باز
خوش به حال دختر ميخك كه مي خندد به ناز
خوش به حال جام لبريز از شراب
خوش به حال آفتاب
اي دل من گرچه در اين روزگار
جامه رنگين نمي پوشي به كام
باده رنگين نمي نوشي ز جام
نقل و سبزه در ميان سفره نيست
جامت از ان مي كه مي بايد تهي است
اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم
اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
اي دريغ از ما اگر كامي نگيريم از بهار
گر نكوبي شيشه غم را به سنگ
هفت رنگش ميشود هفتاد رنگ.

۱۳۸۷ بهمن ۱۶, چهارشنبه

برای همین

برای همین بود
که حلقه های زلفم بر شانه هایم فرو ریخت
و مکثی از مهربانی بر نگاهم نشست
برای اینکه ببینیم، بخواهیم و حس سیالی از نیاز میان ما جاری شود

برای همین بود
که لبهایم طعم گیلاس گرفت
و آغوشم وعده‌گاه آرامشی شد
برای آنکه داغی سرخ سودا را در سبزی روح زندگی تجربه کنی

برای همین بود
که یاد گرفتم چگونه زخمهایت را با نوازش سرانگشتانم التیام بخشم
و ترسهایت را با لالای گرم بوسه هایم تسکین دهم
برای آنکه آرام گیری و ریشه کنی در خلوت سبز حیاط خانه‌امان

برای همین بود
که آموختم چگونه دردهایم را پنهان کنم
و از بغضهایم ترانه‌ای بسازم برای قصه‌های شبانه کودکان
برای آنکه ندانی در کهکشان تنهایی من چه اندازه کوچکی

۱۳۸۷ بهمن ۱۳, یکشنبه

خرم آن روز کزین خانه ویران بروم

خرم آن روز كز اين منزل ويران بروم
راحت جان طلبم واز پي جانان بروم

گر چه دانم كه به جايي نبرد راه غريب
من به بوي سر آن زلف پريشان بروم

دلم از وحشت زندان سكندر بگرفت
رخت بربندم و تا ملك سليمان بروم

چون صبا با تن بيمار و دل بي طاقت
به هواداري آن سرو خرامان بروم

در ره او چو قلم گر به سرم بايد رفت
با دل زخم كش و ديده گريان بروم

نذر كردم گر از اين غم بدرآيم روزي
تا در ميكده شادان و غزلخوان بروم

به هواداري او ذره صفت رقص كنان
تا لب چشمه خورشيد درخشان بروم

تازيان را غم احوال گرانباران نيست
پارسايان مددي تا خوش و آسان بروم

ور چو حافظ ز بيابان نبرم ره بيرون
همره كوكبه آصف دوران بروم

۱۳۸۷ بهمن ۳, پنجشنبه

بلوغ درد

این روزها تند تند دست بر چهره می کشم بلکه این پرده غبار را از پیش چشمانم کنار بزنم.... هرچند ... در دل می دانم، پرده ای در کار نیست.... همه دنیای مرا یاسی مسموم و خاکستری پوشانیده است..... لحظه هایم تند تند سقوط می کنند به عمق هیچ و من جا می مانم از گردش پر شتاب دنیایی که در آن انسان هنوز تعریفی ارزشمند محسوب می شود..... زوال مفهوم تمام تقلاهایی ست که عمرم را می بلعد و خستگی پایان همه عشقها و امیدها..... با امروز، چند سالی می شود که نطفه این درد در زهدان روحم رشد می کند و من بلوغش را در لگدهای دیوانه وار بغضی خاموش تجربه می کنم.... را فراری نیست.... احساس می کنمبین هر تپش قلبم هزار سال فاصله است و کندی لخت فضا راه نفس را تنگ و تنگ تر می کند.... باید از اینجا بروم... باید از اینجا بروم... باید

۱۳۸۷ دی ۳۰, دوشنبه

شنزار

در شنزار زندگیهامان طوفان در گرفته است
سایش ثانیه ها را
با خراش غمیق پلکها و دستهایم لمس می کنم
با محو خاموش چشمها و گوشهایت درک
چراغی نیست
کلامی نیست
نگاهی نیست
جز غبار بی پایان تنهایی هیچ چیز فاصله ها را پر نمی کند
نازنین خاموشم
ایستاده بمان
ماندن تنها معنایست از ما که درک می شود

۱۳۸۷ دی ۲۹, یکشنبه

لبخند تو

می روم
پشت تمام تنهایی هایم چادر می زنم
و برگهای خشک را به جای گل در سبد می چینم
لباسهایم را روبان می بندم
لبهایم را سرخاب می مالم
و چرخ می زنم
خیال دامنم در باد بالا می رود
دختر گل فروش می شوم
و در کوچه باغهای آرزو
گلهایم را با لبخندت طاق می زنم
من خواب می بینم
من کودکی لبخندت را خواب می بینم
و ستاره نگاهت را
که یک شب از چشمانت فرو غلطید و گم شد
ستاره گم شده ات را چه کم دارم امشب
در چادر بی فانوس من
شب چه عمقی می یابد
ستاره گم شده ات را
دنبال اگر کنی
راهی خواهی یافت
به درک احساس زنی
که لبخندت را به قیمت تمام ستاره ها و اخترکها
آرزومند است

۱۳۸۷ دی ۲۴, سه‌شنبه

جان عاشق

و چنین فروتن و ساده
بر زندگیهامان می وزی
بی آنکه کسی وزن حضورت را احساس کند

زنده می شویم به برکت بودنت
شادیمان می بخشی و – بی آنکه بدانی
هدایتمان می کنی

وه که چه عمقی داری!
هر بار که جرات نگریستن به دریای چشمانت را پیدا می کنم
از ژرفای جان امیدوارت بهت زده می شوم
از کوچکی پر غرور وجودم شرم زده

خوشبختی – اما – همه از آن من است
که تو باور منی
به روشنی و شکوه و بالندگی
خوشبختی - آری - همه از آن من است
که تو سرچشمه ام بودی
در جریان زندگی
جانت جاودانه باد
جان عاشقم
مادرم