۱۳۸۷ بهمن ۳, پنجشنبه

بلوغ درد

این روزها تند تند دست بر چهره می کشم بلکه این پرده غبار را از پیش چشمانم کنار بزنم.... هرچند ... در دل می دانم، پرده ای در کار نیست.... همه دنیای مرا یاسی مسموم و خاکستری پوشانیده است..... لحظه هایم تند تند سقوط می کنند به عمق هیچ و من جا می مانم از گردش پر شتاب دنیایی که در آن انسان هنوز تعریفی ارزشمند محسوب می شود..... زوال مفهوم تمام تقلاهایی ست که عمرم را می بلعد و خستگی پایان همه عشقها و امیدها..... با امروز، چند سالی می شود که نطفه این درد در زهدان روحم رشد می کند و من بلوغش را در لگدهای دیوانه وار بغضی خاموش تجربه می کنم.... را فراری نیست.... احساس می کنمبین هر تپش قلبم هزار سال فاصله است و کندی لخت فضا راه نفس را تنگ و تنگ تر می کند.... باید از اینجا بروم... باید از اینجا بروم... باید

۱۳۸۷ دی ۳۰, دوشنبه

شنزار

در شنزار زندگیهامان طوفان در گرفته است
سایش ثانیه ها را
با خراش غمیق پلکها و دستهایم لمس می کنم
با محو خاموش چشمها و گوشهایت درک
چراغی نیست
کلامی نیست
نگاهی نیست
جز غبار بی پایان تنهایی هیچ چیز فاصله ها را پر نمی کند
نازنین خاموشم
ایستاده بمان
ماندن تنها معنایست از ما که درک می شود

۱۳۸۷ دی ۲۹, یکشنبه

لبخند تو

می روم
پشت تمام تنهایی هایم چادر می زنم
و برگهای خشک را به جای گل در سبد می چینم
لباسهایم را روبان می بندم
لبهایم را سرخاب می مالم
و چرخ می زنم
خیال دامنم در باد بالا می رود
دختر گل فروش می شوم
و در کوچه باغهای آرزو
گلهایم را با لبخندت طاق می زنم
من خواب می بینم
من کودکی لبخندت را خواب می بینم
و ستاره نگاهت را
که یک شب از چشمانت فرو غلطید و گم شد
ستاره گم شده ات را چه کم دارم امشب
در چادر بی فانوس من
شب چه عمقی می یابد
ستاره گم شده ات را
دنبال اگر کنی
راهی خواهی یافت
به درک احساس زنی
که لبخندت را به قیمت تمام ستاره ها و اخترکها
آرزومند است

۱۳۸۷ دی ۲۴, سه‌شنبه

جان عاشق

و چنین فروتن و ساده
بر زندگیهامان می وزی
بی آنکه کسی وزن حضورت را احساس کند

زنده می شویم به برکت بودنت
شادیمان می بخشی و – بی آنکه بدانی
هدایتمان می کنی

وه که چه عمقی داری!
هر بار که جرات نگریستن به دریای چشمانت را پیدا می کنم
از ژرفای جان امیدوارت بهت زده می شوم
از کوچکی پر غرور وجودم شرم زده

خوشبختی – اما – همه از آن من است
که تو باور منی
به روشنی و شکوه و بالندگی
خوشبختی - آری - همه از آن من است
که تو سرچشمه ام بودی
در جریان زندگی
جانت جاودانه باد
جان عاشقم
مادرم