۱۳۸۷ اسفند ۵, دوشنبه

در جستجوی راه

جوششی که هنوز دقیق نمی دانم شاد است یا ترسناک در دلم آغاز گشته است. نرم و بی اثر، هنوز نمی توانی خیلی جدی اش بگیری ولی آنقدر هست که نتوانی انکارش کنی. ذوق جاری شدنی دوباره. دوست دارم اسمش را بگذارم شوق دوباره من شدن ولی این اسم نگرانم می کند. این من کیست؟ زنی خسته و عصبی که حوصله هیچ کاری ندارد، هیچ کاری را نمی تواند تا پایان ادامه دهد و در مرز افسردگی و تنهایی در نوسان و تقلاست؛ یا جانی سیال که ماندن را تاب نمی آورد و در جستجویی مدام همیشه در آغاز است؟ می ترسم، همیشه گفته ام از هیچ چیز به اندازه خودم نمی ترسم چون نبرد با خویش را از هر مبارزه ای دشوارتر یافته ام و این اصلا خودستایی نیست. بیشتر نشانه ضعف است. کسی که داعیه تغییر دارد، دست کم می بایست تاکنون راهی برای تغییر خود یافته باشد ولی برای من این هنوز یک راز بزرگ است.
بسیار اندیشه ها دارم، کارهایی که می دانم باید انجامشان دهم و درست انجام دادنشان برایم بسیار مفید و اثربخش خواهد بود و البته مشکل اصلی مثل همیشه زمان است، پس بی درنگ راه حلی بدیهی د ر من نفوذ می کند: کاری را که احساس می کنم بی آنکه ارزشی - در راستای هدفم - به من بیفزاید، زمانم را می بلعد، ترک کنم و خود را در آغازی جدید دوباره پیدا کنم.... تااینجا همه چیز درست و منطقی... ولی موضوع اینجاست که من یکبار دیگر چنین تجربه ای را از سر گذرانده ام و نتیجه آن اسفبار بود. انگار که بدون محرک و اجبار خارجی قادر به کنترل خویش نیستم. تمام کارها به درستی برنامه ریزی می شوند ولی برای اجرایشان اراده و انرژی کم می آورم. آدمی که در محل کار روزی 14 ساعت بی وقفه کار می کند، از پس نیم ساعت کار مفید در خانه بر نمی آید و این هراسانم می کند و می مانم میان رفتن و ماندن چه کنم.... به خودم میگویم شاید این بار متفاوت باشد ولی نشانه ها اصلا خوشبینانه نیست. وقتی حتی یک روز تعطیلم را نمی توانم به درستی مدیریت کنم، چگونه می خواهم زمان بی شکل و قالب بیکاری را تاب بیاورم...نمی دانم.... اما به هر حال راهی خواهم یافت ....یا خواهم ساخت

۱۳۸۷ اسفند ۳, شنبه

پایان

باز هم احساس پایان می کنم، پایانی که گرچه غمگین است ولی آبستن آغازی دیگرگونه است. می دانم که به پایان بخشی، فصلی، بازه ای از زندگی ام نزدیک می شوم. می دانم! آنقدر این پایانهای تکراری را تجربه کرده ام که آمدنش را باور کنم. مثل باور پایان پذیری سرما. پایان هم زیبایی هایی دارد. اگر به اندازه من به پایان رسیده باشی درک می کنی، به پایان که می رسی دغدغه ها و آشفتگی هایت رنگ دیگری پیدا می کنند، گویی از التهاب همه چیز کاسته می شود و همینطور که فاصله می گیری از زشتی لحظه هایی که عذابت می داد، می توانی از هارمونی تضاد و توحششان لذت ببری، مثل نقاشی درهم و آشفته ای که تنها از دور می توانی هماهنگی عجیبش را درک کنی. پایان با خود لختی می آورد و رهایی والبته تلخی. اما از نوع تلخی هایی که معده را تحریک می کند و مغر را به چرخش وا می دارد تا دنیا را از دریچه ای تازه تجربه کنی. پایان در راه است...می دانم... هرچندهنوز چهره اش را تشخیص نمی توانم داد ولی صدای آمدنش در گوشهای ورزیده ام نیازی به اثبات ندارد. صدای زنگ کاروان صدایم می زند، کاروانی برای رفتن و باز هم رفتن. ببینم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟

چون درای کاروان در میان شبروان
بانگ عمر ما، می رسد به گوش
با گذشت این و آن می دهد ندا زمان
هر سحر، که ای: خفتگان به هوش
بی خبر، آمدی، همچو رهگذر بی خبر، می روی، توشه ای ببر
عمر دیگر، کی دهندت؟
داستان ها در زمانها مانده از کاروانها
زین حکایت، با خبر شو
تا بماند، داستانی، از تو هم بر زبانها
نیمه شب از رهگذری می گذری در سفری،
بی خبر از، قافله در، گوشه صحراها
در دل این دشت سیه جان تو ای مانده به ره
گمشده در، پیچ و خم، شوق و تمنّاها
نکنی گر هوسی، ملکوتی نفسی، تو که مرغ فلکی، منشین در قفسی
ز چه دل بسته شوی؟ به خدا خسته شوی،
چو مرادت نبود، به مرادی برسی
چون درای کاروان در میان شبروان
بانگ عمر ما، می رسد به گوش
با گذشت این و آن می دهد ندا زمان
هر سحر، که ای: خفتگان به هوش

۱۳۸۷ بهمن ۲۴, پنجشنبه

هوا امروز حسابی بهاریه

بوي باران بوي سبزه بوي خاك
شاخه هاي شسته باران خورده پاك
آسمان آبي و ابر سپيد
برگهاي سبز بيد
عطر نرگس رقص باد
نغمه شوق پرستو هاي شاد
خلوت گرم كبوترهاي مست
نرم نرمك مي رسد اينك بهار
خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه هاي نيمه باز
خوش به حال دختر ميخك كه مي خندد به ناز
خوش به حال جام لبريز از شراب
خوش به حال آفتاب
اي دل من گرچه در اين روزگار
جامه رنگين نمي پوشي به كام
باده رنگين نمي نوشي ز جام
نقل و سبزه در ميان سفره نيست
جامت از ان مي كه مي بايد تهي است
اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم
اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
اي دريغ از ما اگر كامي نگيريم از بهار
گر نكوبي شيشه غم را به سنگ
هفت رنگش ميشود هفتاد رنگ.

۱۳۸۷ بهمن ۱۶, چهارشنبه

برای همین

برای همین بود
که حلقه های زلفم بر شانه هایم فرو ریخت
و مکثی از مهربانی بر نگاهم نشست
برای اینکه ببینیم، بخواهیم و حس سیالی از نیاز میان ما جاری شود

برای همین بود
که لبهایم طعم گیلاس گرفت
و آغوشم وعده‌گاه آرامشی شد
برای آنکه داغی سرخ سودا را در سبزی روح زندگی تجربه کنی

برای همین بود
که یاد گرفتم چگونه زخمهایت را با نوازش سرانگشتانم التیام بخشم
و ترسهایت را با لالای گرم بوسه هایم تسکین دهم
برای آنکه آرام گیری و ریشه کنی در خلوت سبز حیاط خانه‌امان

برای همین بود
که آموختم چگونه دردهایم را پنهان کنم
و از بغضهایم ترانه‌ای بسازم برای قصه‌های شبانه کودکان
برای آنکه ندانی در کهکشان تنهایی من چه اندازه کوچکی

۱۳۸۷ بهمن ۱۳, یکشنبه

خرم آن روز کزین خانه ویران بروم

خرم آن روز كز اين منزل ويران بروم
راحت جان طلبم واز پي جانان بروم

گر چه دانم كه به جايي نبرد راه غريب
من به بوي سر آن زلف پريشان بروم

دلم از وحشت زندان سكندر بگرفت
رخت بربندم و تا ملك سليمان بروم

چون صبا با تن بيمار و دل بي طاقت
به هواداري آن سرو خرامان بروم

در ره او چو قلم گر به سرم بايد رفت
با دل زخم كش و ديده گريان بروم

نذر كردم گر از اين غم بدرآيم روزي
تا در ميكده شادان و غزلخوان بروم

به هواداري او ذره صفت رقص كنان
تا لب چشمه خورشيد درخشان بروم

تازيان را غم احوال گرانباران نيست
پارسايان مددي تا خوش و آسان بروم

ور چو حافظ ز بيابان نبرم ره بيرون
همره كوكبه آصف دوران بروم