این روزها هم به دلیل اینکه حالم بهتر است و هم اینکه هوا بهتر است و هم اینکه حال و هوا بهتر است، اصولا بهتر هم می توانم فکر کنم...
در کل مسئله غامض خودشناسی همیشه یکی از بزرگترین دغدغههای ذهنی من بوده و هست، چون از همان عنفوان کودکی احساس میکردم خودم را درست نمیشناسم و هنوز هم همین احساس را دارم. هنوز نمیتوانم خیلی از کارهایم را توضیح دهم یا تعریف درستی برای خودم داشته باشم. معمولا هم به این نتیجه میرسم که من قالب مشخصی ندارم و هیچ صفتی برای من قابل تعریف نیست.
نه میتوانم بگویم آدم خوبی هستم، نه میتوانم بگویم آدم خوبی نیستم. لطفا قصه گورخر راه راه را برایم نگویید که آدمها همه هم خوبی دارند، هم بدی. قضیه برای من پیچیدهتر از این حرفهاست. در مورد جزئیترین صفتها هم من معولا با خودم در تناقضم. مثلا آیا من آدم جدیای هستم یا نیستم، آیا آدم تمیزی هستم یا نیستم، آیا من کوه را دوست دارم یا ندارم، آیا من از رنگ صورتی خوشم میآید یا نمیآید و بگیر و برو تا آخر.
نکته اساسی اینجاست که امشب به یک نتیجه جدید رسیدم. امشب وقتی داشتم در چشمانی که زمانی همه دنیای مرا تشکیل میداد نگاه میکردم فهمیدم که اصلا مهم نیست که من چه جور ادمی هستم یا در چه دسته یا گروهی قرار میگیرم و آیا اصولا قابل طبقهبندی شدن هستم یا نه، نکته اساسی اینجاست که من خویشتنم با همه جزئیات و ریزهکاریها.
من یک سبک زندگیام به شکل گلبانو و راهی که دارم همانقدر روشن است که راه رشد یک دانه گندم. من قرار نیست به سمت کس خاصی شدن یا ویژگی خاصی پیدا کردن پیش بروم. من فقط باید به سمت من بهتری شدن پیش بروم، در تمام ابعاد و زوایا.باید از قضاوت کردن خودم دست بردارم. من قرار نیست جور دیگری بشوم... دیگران البته اگر خواستند و صد البته اگر توانستند میتوانند مثل من بشوند... ولی من اصولا فقط میخواهم خودم باشم. خودم به سبک خودم و روش خودم، با اصول و قوانین و تعاریف خودم.
البته این نحوه بیان قضایا بفمی نفهمی کمی شبیه به خودشیفتگی مفرط به نظر میرسد ولی کسانیکه مرا میشناسند میدانند که تنها چیزی که نیستم خودشیفته است. من فقط دارم سعی میکنم خودم را بپذیرم، با تمام شرایط و ویژگیها. و ذهن ریاضیوارم را از دغدغه کشف و طبقهبندی هستیهایم رها کنم. خود را به یکپارچگی بپذیرم و باور کنم که شایسته دوست داشته شدن...هستم.
۱۳۸۸ فروردین ۱۱, سهشنبه
برف نوروزی
صحنه: گلبانو مریض و علیل و سرماخورده با آب دماغ آویزون در حالیکه به به دلیل فراخی مضاعف در برخی قسمتهای استراتژیک حال ندارد برود دستمال کاغذی بخرد در تخت نشسته و پتو پیچ با آخرین زورهای شارژ لپ تاپ وبلاگ مینویسد. برق رفته و برف نوروزی (!) در کوچه بوران میکند. البته تعجبی نیست. کل زمستان امت مسلمان دعا میکنند برف بیاید و لب و لوچه آویزان میمانند به درگاه باری تعالی، بعد همینکه نزدیک سیزده به در میشود برف میبارد که کلا حالی به ملت همیشه در صحنه داده باشد (اسم این حرکت به زبان ساده میشود ش.ی.ش.ک.ی)استغفرالله!
عرض شود خدمت انورتان که حال گلبانو خوب است. اگرچه صدایش شبیه جوجه خروسهای تازه دم در آورده شده، آب چشم و دماغ و دهنش با هم قاطی شده، کوه ظرفهای نشستهاش در ظرفشویی جمع شده و در خانه تنها نشسته و یک نفر نیست یک لیوان آب دستش بدهد، ولی حالش آنقدر خوب هست که دل به نوای سنتور بدهد و واسه خودش دل ای دل ای کنان وبلاگ نگاری کند. دم بهار گرم، حتی از نوع برفی.
عرض شود خدمت انورتان که حال گلبانو خوب است. اگرچه صدایش شبیه جوجه خروسهای تازه دم در آورده شده، آب چشم و دماغ و دهنش با هم قاطی شده، کوه ظرفهای نشستهاش در ظرفشویی جمع شده و در خانه تنها نشسته و یک نفر نیست یک لیوان آب دستش بدهد، ولی حالش آنقدر خوب هست که دل به نوای سنتور بدهد و واسه خودش دل ای دل ای کنان وبلاگ نگاری کند. دم بهار گرم، حتی از نوع برفی.
برچسب
منم حبه انگور
0
نظر
۱۳۸۸ فروردین ۱۰, دوشنبه
اومدم از هند اومدم
اومدم از هند اومدم با ماشین بنز اومدم
اومدمو باز اومدم خیلی سر افراز اومدم
منم که دلشاد اومدم بیغمو ازاد اومدم
به عشق شیرین اومدم مثال فرهاد اومدم
سال که نو شد و تصمیم گرفتم حال و هوای اینجا رو هم نو کنم. با توجه به عمر کم این پاتوق جدید وبلاگ تکونی لازم نبود ... همین یه فوت هم بکنی همه چی تازه می شه... جای دوستان خالی سفر کردیم به بلاد بت پرستان گاو پرست و بسیار جالب چیزها زیارت کردیم که شرح آن در این مکان جایز نیست ... هر چی باشه اینجا خانواده رفت و آمد می کنه... و طبق معمول مغموم گشتیم از اینکه مملکت خودمان از همه جای جهان جالب تر و زیبا تر است و از همه جای جهان برای زندگی نامناسب تر و غیر قابل تحمل تر...بگذریم...در آستانه سال جدید دست در کار تغییرات اساسی بودیم که گرچه به همت ویروسهای خفن هندی که پدر صاحاب ما را در آوردهاند و بس که فین کردیم پوست دماغمان رفته هنوز موفق به اجرای آن نشدیم ولی دوستان شاهد باشند که شما را در جریان ریز اطلاعات قرار خواهیم داد... عجالتا برای اینکه با حال و هوای جدید مابیشتر آشنا شوید به سایت مستان همای بروید... این چن روزه با آلبوم ملاقات با دوزخیان من کلی حال کردم... برید و حالش رو ببرید و ما رو دعا کنید
اومدمو باز اومدم خیلی سر افراز اومدم
منم که دلشاد اومدم بیغمو ازاد اومدم
به عشق شیرین اومدم مثال فرهاد اومدم
سال که نو شد و تصمیم گرفتم حال و هوای اینجا رو هم نو کنم. با توجه به عمر کم این پاتوق جدید وبلاگ تکونی لازم نبود ... همین یه فوت هم بکنی همه چی تازه می شه... جای دوستان خالی سفر کردیم به بلاد بت پرستان گاو پرست و بسیار جالب چیزها زیارت کردیم که شرح آن در این مکان جایز نیست ... هر چی باشه اینجا خانواده رفت و آمد می کنه... و طبق معمول مغموم گشتیم از اینکه مملکت خودمان از همه جای جهان جالب تر و زیبا تر است و از همه جای جهان برای زندگی نامناسب تر و غیر قابل تحمل تر...بگذریم...در آستانه سال جدید دست در کار تغییرات اساسی بودیم که گرچه به همت ویروسهای خفن هندی که پدر صاحاب ما را در آوردهاند و بس که فین کردیم پوست دماغمان رفته هنوز موفق به اجرای آن نشدیم ولی دوستان شاهد باشند که شما را در جریان ریز اطلاعات قرار خواهیم داد... عجالتا برای اینکه با حال و هوای جدید مابیشتر آشنا شوید به سایت مستان همای بروید... این چن روزه با آلبوم ملاقات با دوزخیان من کلی حال کردم... برید و حالش رو ببرید و ما رو دعا کنید
برچسب
منم حبه انگور
0
نظر
۱۳۸۷ اسفند ۲۲, پنجشنبه
داغ
به سفر میروم ... برای آنکه ساده نیستم... برای آنکه نمیتوانم ساده زندگی کنم... برای آنکه از آنچه هستم راضی نیستم... برای فراموشی راههای زیادی وجود دارد. راههای سخت و راههای ساده... ولی برای اسیر شدن در دغدغه آنچه هستی و آنچه میخواهی یا میخواستی باشی یک لحظه کافیست. یک لحظه تا تمام تلاشهایت را برای کتمان بی اثر کند... هرچند غریزه زندگی قویتر از آن است که بتوانی تسلیم شوی، شروع میکنی دوباره و دوباره...راههای بسیاری هست برای بازگرداندن احساس امنیت...راههای خوب و راههای بد...راههایی که رفتهای و راههایی که خواهی رفت. راههایی که میروی تا آنچه را نیستی فراموش کنی و خوب میدانی همیشه باز میگردد. رهایی نیست. همیشه احساس سخت ناخوب بودن برمیگردد تا تو ناگزیر راه گریزی بیابی...غرق شوی یا فراموش کنی...به سفر میروم...دوستهای تازه...سرزمینهای تازه...کتابهای تازه...فیلمهای تازه...ماجراهای تازه...تصمیممهای تازه... تجربههای تازه...تازه...تا ابتذال تکرارم را باور نکنم...باور نکنم که قلبم در سوگ باوری تازه تا همیشه داغدار است
۱۳۸۷ اسفند ۱۹, دوشنبه
هنر زندگی
درک روح زندگی و هنر شاد زیستن ویژگیهایی بود که همیشه دوست داشتم داشته باشم... یادم هست زمانی در کاغذی نوشته بودم زمانی که فراموش کنم چگونه خوشبخت زندگی کنم، به پایان زندگیام رسیدهام... این روزه چقدر از لمس زندگی دورم و چقدر از درک لذت نفس کشیدن فاصله دارم، از حس لطیف رویش و زایش. احساس میکنم روحم ضخیم شدهاست. آنقدر ضخیم که نسیم بهاری نمیتواند در من نفوذ کند... تقصیر هیچکس نیست. میدانم... میدانم که تسلیم شدهام. گذاشتهام که خشونت روزمرگیها پوست لطیف کودکیام را چروک بیندازد و روی لطافت نگاهم توری از غبار و ملال بکشد. بهانهها بسیار است ...میدانم. کار، فاصله، ناامنی، ناامیدی، خستگی ولی بهانههایم را باور نمیکنم. دیگر باور نمیکنم... هرگز قرار نبودزندگی لحظههایش را کادوپیچ با گل و شعر و شیرینی به من تقدیم کند، منم که باید لحظههایم را بسازم، لحظههایم را فتح کنم.... میدانم که باید تغییر کنم ولی برای تغییر کردن دوباره باز بهانه میآورم. وقت، انرژی، فرصت، اتفاق... میخواهم محیطم را تغییر دهم، کارم را، کشورم را، خانوادهام را، ولی اعتراف ترسناک این است که تغییر باید از من شروع شود... باید به یاد بیاورم و بیاموزم که چگونه خوشبخت زندگی کنم، چگونه شاد باشم و به لمس حقیقت نزدیک. جان سرشار کودکی در من به خواب رفته است، باید که بیدارش کنم، باید که به یاد بیاورم چگونه از پرواز پرستوها شاد شوم، از شگفتی رویش سبزهها سبز شوم و با امواج پر غریو شور آدمها همراه. باید به یاد بیاورم چگونه خلق کنم، چگونه کشف کنم و چگونه درک کنم... باید به یاد بیاورم.
اشتراک در:
پستها (Atom)