۱۳۸۸ اردیبهشت ۶, یکشنبه

برگی از دفتری

چه می بینید از من؟ از کنارم گذر می کنید، در من نگاه می کنید و با من سخن می گویید. با واژه هایتان درگیر می شوم، کلامی در پاسختان و لبخندی بر تمنایتان، نگاهی تا باور کنید که هستید و صدایی تا بدانید که بی منید. همه نمایشید. سرخوش از غرور جسمانی حضور آن بیرون خارج ز من اتفاق می افتید. منی که در این گوشه ایستاده ام و بی صدا نظاره اتان می کنم. منی که دلیل هر نوام. منی که عین بودنم، همه راز و رمز و مکاشفه. من راز ابدی وجودم. من تجلی همه باورها و همه ترسها و همه امیدهای آدمیانم در گذر قرون. من روح بی زوال بودنم در دنیای درون. رازهایتان را شنیده ام به هزاران زبان و هزاران کلام. دردهایتان را نیوشده ام و رنجهایتان را زندگی کرده ام. در هر زمان و هر مکان به رنگی در آمده ام و شمایلی. من تلاش بی زوال حضور شمایم برای وجود شدن. جاودانه عطش بی فرجام تلاشهای سردرگم برای درک محال. من الهه عشقم در رگهای بیمارتان، من افیون مستی ام در ناله های خواب، من درد بی قرار خواستنم در زجه های خاموش اندامتان، من وسوسه ازلی دیدنم، تقدیر ابدی زمین.

۱۳۸۸ فروردین ۳۱, دوشنبه

رها

واژه های تنهایی
از حرارت بوسه هایت
آب می شوند
یک نفس داغی ناب لبهایت را
به من ببخش

چشم در چشم
نفس در نفس
زمزمه هایت را مزه می کنم
یک غزل نوازش شاد صدایت را
به من ببخش

غرق می شوم
در بی کران حضورت
یک جرعه از سبوی مست نگاهت را
به من ببخش

۱۳۸۸ فروردین ۲۹, شنبه

این خانه تاریک است

دلم را کیش کردی و نمی دانی چه مبهوت ماتش برده بود در دلهره بی قرار اسارت. تن به تنهایی داده ام. نمی دانی مگر، رود را راهی به کام تشنه کویر نمی بایست گشود. نگاهت را بردار و به تمنای نمناک چشمانم اعتنا نکن. حباب نافرجام امید را فوت هم نباید کرد. قاصدکها را افسار ببند و هیچ صدایی را به در زنگزده تابوتم نکوب. این خانه مدتهاست که تاریک است.

۱۳۸۸ فروردین ۲۸, جمعه

تکرار

روحم دست خودم نیست، بس که لگد می زند امروز، بس که دوری می کند از من، بس که هوار می کشد. درد دارد دلم، چشمم، گوشم، بدنم. مثل لاشه خاموش درخت پیر قارچ می زند دستم، گلویم، اشکم. در جاده خاموش همراهی بوفی حتی ناله نمی زند.
دلم را می چلانم، خاموش! زخمت را مبادا گریه کنی. حواست را پرت می کنم روی غبار پیچان باد، روی سایه درختان ابله، روی آب چرک رختهای بی قرار. تسکین درد تنهایی، تنها تنهاییست. هرچه تنهاتر شوی، بهتر. پلک بر هم می فشارم و در خود تکرار می کنم مکرر: مرا و تو را پیوندی از این دست هرگز نبوده است، هرگز نخواهد بود، هرگز نخواهد بود...

۱۳۸۸ فروردین ۲۵, سه‌شنبه

دوست

هفده ساله بودم که تصمیم گرفتم از دوست داشتن نترسم. دوست داشتن ولی سخت بود و دوست داشته شدن اشتباهی عجیب می‌نمود! باور کردن اینکه زنی هستم با قابلیت خواسته شدن تجربه ای هراسناک و هیجان آور بود. مثل طعم اولین بوسه هم گناه آلود و هم لذت بخش.
دوست داشتن را از مردها شروع کردم چرا که به دست آوردنشان آسانتر می نمود. یک لبخند، یک اشاره، یک رفتار متفاوت کافی بود تا نگاهشان را فتح کنی. بعد بازیها و بازیها، تصادفی به هم برخوردنها، جملات معماگونه و دوپهلو، خنده ها، شوخیها، وه! که هنوز چه هیجانی دارد آغاز دوستیهای اسرارآمیز با جنس مخالف. همه چیز آسان پیش می رود. کافیست زاویه گردنت را و برق شیطنت نگاهت را با ظرافت میزان نگه داری تا گناهانت به راحتی بخشوده شوند و اشتباهاتت به شیرینی موضوع خنده ای وسوسه انگیز.
دوست داشتن زنها اما موضوع دیگری بود. اینجا دیگر جذابیت وسوسه انگیز لبهای براق نه تنها کمکی به برقراری رابطه نمی کرد چه بسا برق تهدیدی به شمار می آمد در راه رقابتی جدی. این بود که تا حدود بیست و چهار سالگی دنیای زنانه برایم دنیای غریبی به شمار می آمد. دنیایی که اصول و قوانینش را نمی دانستم و برای عبور از دروازه هایش به اسم رمزی نیاز داشتم که در قاموسم نبود: اعتماد. اعتراف می کنم که تا همین چند سال پیش به همجنسانم اعتماد نداشتم. البته نه در حکم یک رقیب که هرگز از شکار قلب معشوقم توسط مهروی دیگری نترسیدم. خودم هم نمیدانم چرا، شاید چون هرگز برایم اتفاق نیفتاد تا کس دیگری بر من ترجیح داده شود.
اعتماد نداشتن من به همجنسانم از نوع دیگری بود. فقدان اعتماد بیشتر از آن من بود. می ترسیدم که در دنیای زنانه جذابیتی نداشته باشم. راستی از چه خاصیتی در درون من می توان لذت برد؟ بازیهایشان را بلد نبودم و درک حرفها و احساساتشان برایم دشوار بود. ذره ذره لیکن یاد گرفتم. یاد گرفتم که دوستانم دوستم دارند، حتی اگر با آنها فرق داشته باشم و باورم می کنند، حتی وقتی باورشان ندارم و بدینسان اندک اندک یادگرفتم که دوستشان بدارم و اعتمادشان کنم و جهان زیبا و زیباتر شد.
سخت بود ولی امروز که بیش از 12 سال از آن تصمیم می گذرد دانسته ام که دوست داشتن شیرین ترین موهبت انسان بودن است. شعار نمی دهم. همه آدمها دوست داشتنی نیستند. اما هرچه بزگتر می شوی، هر چه تجربه هایت عمق بیشتری می یابد و هرچه به روح آدمی و درک معنای بشریت نزدیکتر می شوی بیشتر درکشان می کنی. پس کمبودهایشان را راحت تر می پذیری و خوبیهایشان را زیباتر دوست می داری. دوست می داری تا زنده باشی. دوست می داری تا زندگی کنی.

۱۳۸۸ فروردین ۲۴, دوشنبه

این روزها احساس می‌کنم از همه چیز بیشتر لذت می‌برم، آدمها را، روزها را، لحظه‌ها را بیشتر دوست دارم. انگار واقعا پیر شده‌ام.

من، کتاب، حیرت

مدتها بود اینطور در نشئه کتابی یا نوشته‌ای غرق نشده بودم. یادم رفته بود جادوی واژه‌ها چه غریب مرا در خود در می‌کشند. جدا می‌شوم از قال و قیل روزگار. اندیشه‌ام بال می‌کشد به وسعتی ورای بودنم و هست می‌شوم. راستی آیا این همه قصه‌ها عجیب نیست؟ کدام دلیل کدام است؟ تو این کتاب را به من می‌دهی تا دوستیمان را مایه‌ بخشی یا دوستی میان ما از آن رو آغاز گشته است تا دستی باشی برای رساندن این کتاب به من. آیا معنایی از تقدیر باور کردنیست؟ منطق بی‌مایه تردیدها... نمی‌خواهم از این حال پریشانی خارج شوم، سطری دیگر را به من ببخش، صفحه‌ای دیگر، فصلی دیگر...
من بنده آن دمم که ساقی گوید
یک جام دگر بگیر و من نتوانم

۱۳۸۸ فروردین ۲۳, یکشنبه

آرزو کافی نبود

بیش از بیست سال پیش بود. چهار پسربچه و یک دختربچه 5-6 ساله ردیف کنار هم نشسته بودند و در رخوت خستگی پس از ساعتها بازی و شیطنت در انتظار نان و پنیر و چای شیرین عصرانه با هم پچ پچ می‌کردند. کسی پرسید : شما نوه‌ها! می‌خواهید بزرگ که شدید چه کاره شوید؟ جواب پسرها این بود : خلبان، دکتر، عابدزاده، پلیس ... ودختربچه جواب داد: نویسنده... امروز آن دختربچه در درونم آه کشید.

۱۳۸۸ فروردین ۲۲, شنبه

اندر افضات فمینیستی

امروز ساعت 6 رسیدم خانه و الآن احساس بسیار عجیبی دارم. احساس می‌کنم خیلی زود است. برای همه چیر یا شاید بهتر بگم برای هیج جیز دیر نیست و این یک اتفاق کاملا غیر طبیعی محسوب می‌شود. هوا هنوز است. خانه تمیز است، لباسها مرتب است، ظرفها شسته، غذا آماده، هیچ کاری عقب نمانده، هیچ تلفن واجبی ندارم، هیچ کار فورسی نیست که بخواهم انجام دهم و اینها همه آنقدر عجیب و تازه بود که فکر کردم بیایم اینجا و کمی احساس برون‌پاشی کنم.
نه خیلی وقت پیش احساس می‌کردم که دیگه از کار کردن خسته شدم و مرتب مثل وسوسه یک بستنی شکلاتی داخل فریزر این فکر در درونم می‌جوشید که کار را ول کنم، مثل زنهای درست و حسابی بچه به دنیا بیاورم و بمانم خانه بزرگش کنم. به سرگرمی‌هایم برسم. با دوستانم قرار بگذاریم جلسات کتابخوانی بگیریم. مهمانی بگیرم و فامیل را دعوت کنم. در مهمانیها شرکت کنم. آخر هفته‌ها برنامه پیک‌نیک بگذاریم، دیگ و دیگچه برداریم ببریم پارک آش بار بذاریم و خلاصه سبک زندگی را به کل 360 درجه(تصحیح می‌کنیم 180 درجه- با تشکر از ایمان عزیز) دگرگون کنم. با خودم می‌گفتم، چه کسی این نقش خانم مهندس فعال و جدی و متجدد را به من پوشاند؟ در چه برهه‌ای از زمان من تصمیم گرفتم که در دنیای خشن و کثیف و ضدزن ایران نقش یک زن پیشرو و مترقی رو بازی کنم؟ اصلا از کجا معلوم این مدل زندکی، زندگی مطلوب من باشه؟ اینهمه استرس، اینهمه فشار، اینهمه توهین(آشکار و پنهان)، سر و کله زدن با آدمهایی که یک چهارم تو شعور ندارند ولی به خاطر داشتن ... (استغفرآلله) خودشان را برتر و باهوش‌تر از تو حساب می‌کنند و دردناک‌تر اینکه به راحتی می‌توانند به تو توهین کنند و حق تو را پایمال کنند، بدون اینکه هیچ امکان دفاع جوانمردانه‌ای داشته باشی. اصلا وقتی آخر آخر آخر خط هم که برسی هنوز جنس دوم محسوب می‌شوی، چه کاریه خوب، عین آدم شانه‌هایت را بنداز بالا و لااقل از مزایای جنس ضعیف فرض شدن استفاده کن. بگذار حمایتت کنند، بار مسئولیت را بگذار برای آنها که ادعایش را می‌کنند، برو راحت در خانه‌ات بشین و از روشنفکری به قسمت مطالعه و نوشتن و شرکت در NGO های مختلف بسنده کن.
ولی خوب فعلا که دوباره به برکت بهار و نوروز و بارانهای دل‌انگیز بهاری، سطح لیبیدوی بنده دوباره فواره‌ای رفته بالا، دوباره فکر می‌کنم، لااقل تا زمانیکه ایران هستم، باید به عنوان یک مثال زنده زن معتقد به تساوی، با توانایی‌های مساوی و حقوق مساوی، به این مردهای درازگوش ایرانی (البته به استثنای عده‌ای معدود) حالی کنم (حداقل به آن عده معدودی که ارتباط با من هستند) که من برای اینکه در سطح آنها باشم نیازی ندارم مثل شما باشم. من یک زنم با همه مشخصات و ویژگیها و عواطف زنانه که شانه به شانه‌هایتان ایستاده‌ام و با تمام تلاشی که برای نابودیم می‌کنید، حتی یک سر سوزن از آنچه بدان معتقدم کوتاه نخواهم آمد.

۱۳۸۸ فروردین ۱۸, سه‌شنبه

از الهامات یک روز بهاری

میدانم
ما را مجال آن نیست که به بازگشت اندیشه کنیم. رفتنها بی بازگشت و ماندنها بی اعتبارتر از آن است که برای دوست داشتن تردید کنی. صحرا، گل، درخت، حشره صدا میزنند مرا تا به فتح امروز بشارتم دهند.
میدانم
مجال هراسیدنمان نیست. هرگز یا همیشه ای در کار نیست. باید که در امروز جاری شوی. باید که در جریان زمان سیلان کنی، در زمان دوست بداری، در زمان عشق بورزی، در زمان بچه کنی. برای دوباره به دست آوردنها مجالی نیست. باید که هر لحظه را همچون هدیه‌ای بدانی که تنها از آن توست، تا چگونه از آن استفاده کنی.

۱۳۸۸ فروردین ۱۴, جمعه

یک کشف بدیهی

تعطیلات عید امسال دقیقا همونی بود که باید می بود. به اندازه کافی سفر، به اندازه کافی مهمانی، به اندازه کافی دیدار دوستان قدیمی، به اندازه کافی بودن در خانواده و حتی به اندازه کافی بودن در طبیعت ...با وجود بیماری... خلاصه اینکه خوشحالیم و کیفمان کوک. در نتیجه اینکه ایده های روشنگرانه یکی یکی از مخمان شوت می‌شود بیرون.
مهمترین کشف سال اینکه در راستای همان ایده‌ای که من باید "من" بهتری باشم و نه هیچ چیز دیگه کلا به یک اشتباه تاریخی وجودیمان پی برده شدیم. به علت یک اتفاق بسیار تلخ من تقریبا 3 سال از زندگیم را با این تلاش ناخودآگاه .. واقعا ناخودآگاه... گذرانده‌ام که باید دست از تلاش کردن بردارم و بگذارم دیگران سعی کنند. این ایده دقیقا برخلاف واقعیت وجودی من و ارزشهایی است که با آن بزرگ شده‌ام. من باور کرده بودم که هر تلاشی از سمت من می‌تواند باعث سوء برداشت و متوقع شدن دیگران شود و در نتیجه با این روال طبیعی در خودم که نقش من تاثیرگذارترین اثر را در اتفاقات اطرافم دارد در تضاد بودم و سعی می‌کردم این میل طبیعی ر سرکوب کنم.
چتد روز پیش، بعد از دیدار با یک خاطره بسیار قدیمی بود که ناگهان مثل یک فیلم سریع حرفها و حرکاتی از پیش چشمانم گذشت که به صورت یک مکاشفه عرفانی درک کردم در طول این سالها من در تلاش بوده‌ام که نقشم را در زندگی با نقش کس دیگری عوض کنم .. البته برای فرار از تکرار زخمی که هنوز یادآوریش دردناک است... و پر واضح است که این اشتباه هولناکی است که خیلی زودتر از اینها باید کشفش می‌کردم. ولی خوب حتی درک بسیار چیزهای حتی بدیهی نیاز به زمان وسطح انرژی خاصی دارد که تا به آن نرسی تلاش فایده‌ای ندارد.
میدانم که همین کشف ساده پاسخ بسیاری از مشکلات و سئوالات فلسفی پیچیده‌ای است که دنیایم را به یک پارادوکس بزرگ تبدیل کرده بود. چقدر ساده است الآن رسیدن به این نتیجه که فعلا به هیچ "تغییر اساسی"ای نیازی ندارم. می‌خواهم خودم باشم و خودم بودن را با شادی جشن بگیرم. سه هورا به افتخار خودم!