۱۳۸۸ خرداد ۴, دوشنبه

امروز

با وسوسه تبدار لبانم برای لمس امروز جدال مکن.. مرگ امروز آغاز هیچ بشارتی نیست ....

لُختی بی شرم خواهشم را..از هیچ پروایی لباس ندوز.. فردایی از آن ما نخواهد بود...

بمان..در من نگاه کن..دریای لرزان نگاهت را بگذار..از وحشت جنون .. ساغری بزنم...

می دانم.. فردای من چشمان تو را باز نخواهد دید..درد حسرت خویش را بگذار..از لحظه کنون.. ساغری بزنم...

بیا..در وسوسه بی شکیب تنم با من بیامیز..کوتاه لحظه با تو بودنم را بگذار..از عشق.. ساغری بزنم...
...

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۹, سه‌شنبه

ققنوس

چه نزدیکم
به حس شیرین دختری که از آن پیش که بمیرد
او را زیسته بودم
آغاز می شوم
ققنوس وار از خاموش سرد گورستان خویش
هدفی
شوقی
خواستنی
به سماجت
به سرسختی
بازش نمی نهم

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۳, چهارشنبه

برگی از دفتری 3

دستم را روی دهانش می گیرم تا فریادش را در حنجره محبوس کنم. کودک انگشتانم را به تلخی می گزد. فواره های جوشان نگاهش را روی می گردانم، پنهانگاهی بایست. لگد می زند در آغوشم، اندام نازکش را تاب می دهد شاید که از زنجیر لرزان بازوانم رها شود. نگاهش می دارم، با تمام قوا. حفره ای، چاله ای، چاهی باید تا پنهانش کنم. کودکم را زنده به گور خواهم کرد، از آن پیش که آرزویش را به غریو بلندآواز کند یا رازش را با آذر سوزان نگاهش در چشمانت داغ بزند. پنهانش می کنم، خاموشش می کنم، نابودش می کنم، این راز نگفتنی ست.

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۴, دوشنبه

برگی از دفتری 2

...عرق برچهره اش نشسته بود و با جریان مدام اشک که آرام بر گونه هایش می گذشت در می آمیخت و اندوه دوگانه اش را بر هست جهان می افزود. درد تمنایی خرد کننده که تمام وجودش را به لرزه انداخته بود و درد پشیمانی از اینکه چطور گذاشته بود این نیاز چنین هستی اش را در چنگ بگیرد. نیازمند محبت او بود. انتظار شنیدن صدایی که التهاب عطش خواسته شدن را فرو بنشاند، قلبش را چنان سخت می فشرد که احساس می کرد زمان با تمام حجمش بر سیسنه اش فرود آمده و نفسهایش را می بلعد. غرق در نیاز رسیدن پیامی از او به فضا خیره شده بود و مرور بی اختیار خاطره ها مثل آوار بر سرش می ریخت. خودش را در وضعیتی گرفتار می یافت که تصور می کرد سالها از آن فراتر رفته است. آن زمان هم در آن عشق درداندود و وهم آلود کودکی چنین ساعتهایی را به کرات تجربه کرده بود. ساعتهای درد، دلهره، نیاز، ساعتهایی که به کندی قرنها می گذرند، پر از وحشت تنهایی، پر از نیاز خوانده شدن و خواسته شدن. ساعتهایی که حاضری تمام وجودت را برای شنیدن صدایی که نامت را می خوانند قربانی کنی. لحظه هایی که غرور، منطق و الزام همه واژه های بی محتوایی هستند که به آسانی برای رسیدن به آن لحظه دلخواه همراهی خرج می شوند. برای همان یک لحظه ناب مستی، بی پروای پشیمانی. نکته اینجاست که در این بازار هر چه بیشتر خرج می کنی، بی ارزش تر می شوی و هر چه بیشتر می خواهی، گرانتر می شود...