۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۴, دوشنبه
برگی از دفتری 2
...عرق برچهره اش نشسته بود و با جریان مدام اشک که آرام بر گونه هایش می گذشت در می آمیخت و اندوه دوگانه اش را بر هست جهان می افزود. درد تمنایی خرد کننده که تمام وجودش را به لرزه انداخته بود و درد پشیمانی از اینکه چطور گذاشته بود این نیاز چنین هستی اش را در چنگ بگیرد. نیازمند محبت او بود. انتظار شنیدن صدایی که التهاب عطش خواسته شدن را فرو بنشاند، قلبش را چنان سخت می فشرد که احساس می کرد زمان با تمام حجمش بر سیسنه اش فرود آمده و نفسهایش را می بلعد. غرق در نیاز رسیدن پیامی از او به فضا خیره شده بود و مرور بی اختیار خاطره ها مثل آوار بر سرش می ریخت. خودش را در وضعیتی گرفتار می یافت که تصور می کرد سالها از آن فراتر رفته است. آن زمان هم در آن عشق درداندود و وهم آلود کودکی چنین ساعتهایی را به کرات تجربه کرده بود. ساعتهای درد، دلهره، نیاز، ساعتهایی که به کندی قرنها می گذرند، پر از وحشت تنهایی، پر از نیاز خوانده شدن و خواسته شدن. ساعتهایی که حاضری تمام وجودت را برای شنیدن صدایی که نامت را می خوانند قربانی کنی. لحظه هایی که غرور، منطق و الزام همه واژه های بی محتوایی هستند که به آسانی برای رسیدن به آن لحظه دلخواه همراهی خرج می شوند. برای همان یک لحظه ناب مستی، بی پروای پشیمانی. نکته اینجاست که در این بازار هر چه بیشتر خرج می کنی، بی ارزش تر می شوی و هر چه بیشتر می خواهی، گرانتر می شود...
برچسب
سبز، قرمز، آبی
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
۳ نظر:
سلام هستی
چقدر دردناک بود این پستت!
خوبی؟
خوبم و شیفته مثل همیشه.
بالاخره این دو تا آخری رو خوندم. عالی بودند. در وبلاگم به اشتراک گذاشتمشون.
ارسال یک نظر