۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۳, چهارشنبه
برگی از دفتری 3
دستم را روی دهانش می گیرم تا فریادش را در حنجره محبوس کنم. کودک انگشتانم را به تلخی می گزد. فواره های جوشان نگاهش را روی می گردانم، پنهانگاهی بایست. لگد می زند در آغوشم، اندام نازکش را تاب می دهد شاید که از زنجیر لرزان بازوانم رها شود. نگاهش می دارم، با تمام قوا. حفره ای، چاله ای، چاهی باید تا پنهانش کنم. کودکم را زنده به گور خواهم کرد، از آن پیش که آرزویش را به غریو بلندآواز کند یا رازش را با آذر سوزان نگاهش در چشمانت داغ بزند. پنهانش می کنم، خاموشش می کنم، نابودش می کنم، این راز نگفتنی ست.
برچسب
سبز، قرمز، آبی
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر