مرا در اوج می خواهی
تماشا کن، تماشا کن
دروغین بودم ار دیروز
مرا امروز حاشا کن
۱۳۸۸ تیر ۶, شنبه
۱۳۸۸ خرداد ۳۱, یکشنبه
خشم داغ بی پروا
دلم را هدیه خواهم داد
به شوق بی حد پرواز
به بغض پر غرور غم
به خشم داغ بی پروا
دلم را هدیه خواهم داد
به درد ملتی خاموش
به زخم تیره حسرت
به داغ چیره فریاد
من اشک درد خواهم شد
برای کشوری در خون
برای آه یک مادر
برای خشم یک مظلوم
مرا در خویش می یابی
تورا در خویش می بینم
مکرر می شوم در تو
مکرر می شوی در من
من و تو قطره سیلیم
من و تو ذره طوفان
من و تو بهمن مرگیم
برای خواب دژخیمان
من و تو شعله عشقیم
برای زمهریر غم
من و تو فاتح مهریم
در این یلدای بی ایمان
به شوق بی حد پرواز
به بغض پر غرور غم
به خشم داغ بی پروا
دلم را هدیه خواهم داد
به درد ملتی خاموش
به زخم تیره حسرت
به داغ چیره فریاد
من اشک درد خواهم شد
برای کشوری در خون
برای آه یک مادر
برای خشم یک مظلوم
مرا در خویش می یابی
تورا در خویش می بینم
مکرر می شوم در تو
مکرر می شوی در من
من و تو قطره سیلیم
من و تو ذره طوفان
من و تو بهمن مرگیم
برای خواب دژخیمان
من و تو شعله عشقیم
برای زمهریر غم
من و تو فاتح مهریم
در این یلدای بی ایمان
۱۳۸۸ خرداد ۱۶, شنبه
کوچه بن بست
گر بدینسان زیست باید پست
من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم
بر بلند کاج خشک کوچه بن بست
گر بدینسان مرد باید پاک
من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود چون کوه
یادگار جاودانی برتر از این بیبقای خاک
آرمانگرا نیستم. شعار هم نمیدهم و نمیخواهم هیچچیزی را به هیچکسی ثابت کنم. نه هیچ ایده آلی دارم و نه ایدئولوژی خاصی. اما حالِ خفقان دارم. حالِ چندشِ مدام. حالم از آنچه به بودن آن تن در دادهام به هم میخورد. حالم از بوی گند کثافتی که در آن زندگی میکنم و تنم بدان آلوده میشود به هم میخورد (میشد بگویی نانم بدان آلوده میشود... ولی از آن کلیشههای ایدهآلیستی میشد که دوست ندارم)
هیچ فرقی نمیکند که تایید میکنم یا نمیکنم، وقتی تن میدهم، وقتی به هر دلیل منطقی و غیرمنطقی ترجیح میدهم که سکوت کنم، پذیرفته ام که جزئی از سیستمی هستم که در آن زندگی میکنم... یکی از سلولهای جسمی سرطانزده. سلولی در خدمت بیماری... دلم از بوی خودم به هم میخورد. از دستانم که بوی ذلت دارد، از لبخندم که بوی نیرنگ دارد و از تنم که بوی هرجاییِ سازش به خود گرفته است.
نمیگویم نمیتوانم. میتوانم که تحمل کنم. میتوانم چشمهایم را ببندم، گوشهایم را بپوشانم، بینیام را بگیرم و با گردن فرو افتاده مثل گاوی شاخدار بی آنکه بدانم چرا به جلو بدوم و به هرآنچه پیش رو دارم شاخ بکوبم و خودم را به جلودار بودنم دلخوش کنم. اما راستی چه فرق میکند که جلودار باشی یا عقبدار. مهم این است که گاو!!! نباشی.
زندگیم را سراسر آغازها و پایانهای تکراری پوشانیده است. چه عیب دارد؟ من آغازیدن را خوب میدانم و هرگز از پایان نهراسیدهام. قلبم را از شوری تازه گرم میکنم. سوختن و دوباره ساختن. سالهاست که این تکرار را زندگی میکنم.
چرا شرم داشته باشم از تکرار آغاز. من جان عاشقم! نفسم در هوای کهنه میسوزد. از نو زاده میشوم، دیگر بار و دیگر بار و هر بار جانم را در انتهای کوچه بن بست فریاد خواهم کرد.
گر در اوج فلکم باید مرد....عمر در گند به سر نتوان برد
من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم
بر بلند کاج خشک کوچه بن بست
گر بدینسان مرد باید پاک
من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود چون کوه
یادگار جاودانی برتر از این بیبقای خاک
آرمانگرا نیستم. شعار هم نمیدهم و نمیخواهم هیچچیزی را به هیچکسی ثابت کنم. نه هیچ ایده آلی دارم و نه ایدئولوژی خاصی. اما حالِ خفقان دارم. حالِ چندشِ مدام. حالم از آنچه به بودن آن تن در دادهام به هم میخورد. حالم از بوی گند کثافتی که در آن زندگی میکنم و تنم بدان آلوده میشود به هم میخورد (میشد بگویی نانم بدان آلوده میشود... ولی از آن کلیشههای ایدهآلیستی میشد که دوست ندارم)
هیچ فرقی نمیکند که تایید میکنم یا نمیکنم، وقتی تن میدهم، وقتی به هر دلیل منطقی و غیرمنطقی ترجیح میدهم که سکوت کنم، پذیرفته ام که جزئی از سیستمی هستم که در آن زندگی میکنم... یکی از سلولهای جسمی سرطانزده. سلولی در خدمت بیماری... دلم از بوی خودم به هم میخورد. از دستانم که بوی ذلت دارد، از لبخندم که بوی نیرنگ دارد و از تنم که بوی هرجاییِ سازش به خود گرفته است.
نمیگویم نمیتوانم. میتوانم که تحمل کنم. میتوانم چشمهایم را ببندم، گوشهایم را بپوشانم، بینیام را بگیرم و با گردن فرو افتاده مثل گاوی شاخدار بی آنکه بدانم چرا به جلو بدوم و به هرآنچه پیش رو دارم شاخ بکوبم و خودم را به جلودار بودنم دلخوش کنم. اما راستی چه فرق میکند که جلودار باشی یا عقبدار. مهم این است که گاو!!! نباشی.
زندگیم را سراسر آغازها و پایانهای تکراری پوشانیده است. چه عیب دارد؟ من آغازیدن را خوب میدانم و هرگز از پایان نهراسیدهام. قلبم را از شوری تازه گرم میکنم. سوختن و دوباره ساختن. سالهاست که این تکرار را زندگی میکنم.
چرا شرم داشته باشم از تکرار آغاز. من جان عاشقم! نفسم در هوای کهنه میسوزد. از نو زاده میشوم، دیگر بار و دیگر بار و هر بار جانم را در انتهای کوچه بن بست فریاد خواهم کرد.
گر در اوج فلکم باید مرد....عمر در گند به سر نتوان برد
برچسب
آدمیزاده,
سخن بزرگان,
عریان
1 نظر
۱۳۸۸ خرداد ۱۳, چهارشنبه
معجزه زندگی
وقتی دوست داشتن و دوست داشته شدن زندگی را غنایی اینچنین میبخشد، چرا مهارش کنی؟ بگذار عشق را بروید، شکوفه کند، به بار بنشیند؛ بگذار عشق را در من عمق یابد، در من حلول کند؛ بگذار با عشق آمیخته شوم، آمیزش کنم. بارور شوم. بارورترین دانه زمین. روحم را برهنه میکنم در برابر آفتاب، قلبم را بر سر دست میگیرم تا از بهار و عشق و آفتاب، جوانه کند. قلبم را ترانهای میکنم به غریو بلند و جانم را درآن فریاد میزنم. عشق معنای منست، من معجزه زندگی.
برچسب
سبز، قرمز، آبی
0
نظر
اشتراک در:
پستها (Atom)