یادت هست؟ درست یک ماه پیش بود. سی روز و سی شب، شبی که برای آخرین بار به دیدار من آمده بودی. چه زود تمام می شود. می دانستم، همیشه می دانستم که زود تمام می شود و من در جزر این قصه نمناک چونان همیشه پای در گل، تکرار مرگ خویش را تا ابد امتداد خواهم داد.
شب بود...هنوز خاطره آخرین بوسه هایت در حافظه تنم تیر می کشد... من پر از هراس بودم و تو اگر نه آرامش ولی پناه گریه هایم بودی... لبهایم را که بوی خون و اشک و لجن می داد بوسیدی و برایم سرود رسیدن خواندی. یادت هست؟ گفتم، گفته بودم، بمان...بگذار شب امتداد رویای ما باشد تا طلوع صبح... و تو لبخندت را دور و بی حوصله برداشتی و رفتی... رفتنی که بازگشتی نداشت، نخواهد داشت...
آن شب پایان ما نبود، می دانم، دانسته بودم، رفتنت را تو از روزها قبل آغازیده بودی و من همچنان چنگ در دامن موج فرو رونده عشق، ماندنت را آرزو می کردم. رفتنت جایی در لابه لای خستگی ها و دودلیهایت آغاز شده بود، جایی در فاصله تردید و دلزدگی.
آن شب، اما، آخرین نقطه تماس ما بود، از آن پیش که دیگر بار در بستر امن خویش فرو غلطی. آخرین بوسه موج بر تن عطش زده این خاک خسته اسیر... امشب عاقبت، پایان این جزر مدید را باور می کنم...امشب آری، پایان یافتنت را باورمی کنم... تن از آلودگی این خاک گرم بشوی، تو را آن به که دربستر پاکیزه خویش رها از طغیانها و وسوسه های خاک در آمد و رفت ازلی و ابدی خویش فرو خفته باشی. زمین شایسته تو نبود...زمین جای ترسوها نیست
۱۳۸۸ تیر ۳۱, چهارشنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
۱ نظر:
فعل "آغازیدن" داریم؟
"زمین شایسته تو نبود" یا "زمین را شایسته نبودی"؟
ارسال یک نظر