۱۳۸۸ شهریور ۳, سه‌شنبه

آرش

روزگاری بود
روزگار تلخ و تاری بود
بخت ما چون روی بدخواهان ما تیره
دشمنان بر جان ما چیره
شهر سیلی خورده هذیان داشت
بر زبان بس داستانهای پریشان داشت
زندگی سرد و سیه چون سنگ
روز بدنامی
روزگار ننگ
غیرت اندر بندهای بندگی پیچان
عشق در بیماری دلمردگی بیجان
فصل ها فصل زمستان شد
صحنه گلگشت ها گم شد نشستن در شبستان شد
در شبستان های خاموشی
می تراوید از گل اندیشه ها عطر فراموشی
ترس بود و بالهای مرگ
کس نمی جنبید چون بر شاخه برگ از برگ
سنگر آزادگان خاموش
خیمه گاه دشمنان پر جوش
مرزهای ملک
همچو سر حدات دامنگستر اندیشه بی سامان
برجهای شهر
همچو باروهای دل بشکسته و ویران
دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو
هیچ سینه کینهای در بر نمی اندوخت
هیچ دل مهری نمی ورزید
هیچ کس دستی به سوی کس نمی آورد
هیچ کس در روی دیگر کس نمی خندید
باغهای آرزو بی برگ
آسمان اشک ها پر بار
گرمرو آزادگان دربند
روسپی نامردمان در کار..

کم کمک در اوج آمد پچ پچ خفته
خلق چون بحری بر آشفته
به جوش آمد
خروشان شد
به موج افتاد
برش بگرفت وم ردی چون صدف
از سینه بیرون داد
منم آرش
چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن
منم آرش سپاهی مردی آزاده
به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را
اینک آماده
مجوییدم نسب
فرزند رنج و کار...

کمان کهکشان در دست
کمانداری کمانگیرم
شهاب تیزرو تیرم
ستیغ سر بلند کوه ماوایم
به چشم آفتاب تازه رس جایم
مرا نیر است آتش پر
مرا باد است فرمانبر
و لیکن چاره را امروز زور و پهلوانی نیست
رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست
در این میدان
بر این پیکان هستی سوز سامان ساز
پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز
پس آنگه سر به سوی آسمان بر کرد
به آهنگی دگر گفتار دیگر کرد
درود ای واپسین صبح ای سحر بدرود
که با آرش ترا این آخرین دیدار خواهد بود
به صبح راستین سوگند
به پنهان آفتاب مهربار پاک بین سوگند
که آرش جان خود در تیر خواهد کرد
پس آنگه بی درنگی خواهدش افکند
زمین می داند این را آسمان ها نیز
که تن بی عیب و جان پاک است
نه نیرنگی به کار من نه افسونی
نه ترسی در سرم نه در دلم باک است
درنگ آورد و یک دم شد به لب خاموش
نفس در سینه های بی تاب می زد جوش
ز پیشم مرگ
نقابی سهمگین بر چهره می اید
به هر گام هراس افکن
مرا با دیده خونبار می پاید
به بال کرکسان گرد سرم پرواز می گیرد
به راهم می نشیند راه می بندد
به رویم سرد می خندد
به کوه و دره می ریزد طنین زهرخندش را
و بازش باز میگیرد
دلم از مرگ بیزار است
که مرگ اهرمن خو آدمی خوار است
ولی آن دم که ز اندوهان روان زندگی تار است
ولی آن دم که نیکی و بدی را گاه پیکاراست
فرو رفتن به کام مرگ شیرین است
همان بایسته آزادگی این است...


شما ای قله های سرکش خاموش
که پیشانی به تندرهای سهم انگیز می سایید
که بر ایوان شب دارید چشم انداز رویایی
که سیمین پایه های روز زرین را به روی شانه می کوبید
که ابر ‌آتشین را در پناه خویش می گیرید
غرور و سربلندی هم شما را باد
امیدم را برافرازید
چو پرچم ها که از باد سحرگاهان به سر دارید
غرورم را نگه دارید
به سان آن پلنگانی که در کوه و کمر دارید...

۱۳۸۸ مرداد ۲۴, شنبه

سرزمینم را آزاد کنید

بدون شرح... فقط ببینید

روزی که دیگر دور نیست

روزی ما دوباره باز خواهیم گشت
و ایران موطن فرزندانمان خواهد گردید

روزی ما دوباره باز خواهیم گشت
تا عشق به صدای بلند در خیابانهای شهرمان آواز بخواند
و بوسه بی هیچ وحشتی سرود دوست داشتنمان باشد

روزی ما دوباره باز خواهیم گشت
تا دیگر هفت سین، سفره غربتِ تنهایی‌امان نباشد
و نقش محو تصویر، تنها آغوش عاشقانه‌امان

روزی ما دوباره باز خواهیم گشت
و جشن بازگشت ما
ناقوس مرگ دشمنانمان خواهد بود

روزی که دیگر چندان دور نیست

توضیح : همه آدمهایی که دوستشان داشتم (دارم)، یکی یکی از ایران رفتند، اما من می دانم که ما روزی دوباره باز خواهیم گشت

۱۳۸۸ مرداد ۲۲, پنجشنبه

قایقی لازم نیست

قایقی لازم نیست
که در بیشه عشق
قهرمانان همه بیدار شدند

بنگر، هی، سهراب!
مشت این مرد، کاخ اساطیر جهان را لرزاند
شور این زن، رخوت مست جهان را سوزاند
فخر این قوم، گرز کین دار فریدون گردید

بنگر، هی، سهراب!
قایقی لازم نیست
پشت دریا دیگر
شهری از نور و تجلی ها نیست

شهر من...
وارث آب و خرد و روشنی است
شهر من...
ماندنی است
شهر من...
خواندنی است

۱۳۸۸ مرداد ۲۱, چهارشنبه

حماسه تو

اشک راهی به حماسه تو باز نمی کند
با من از نجابت با شکوه بودنت
حرفی بزن

دستان زینتی‌ام را به پیشگاه تو می برم
با من از کبودی لحظه شکست
با من از تلخی تازیانه سکوت
با من از نفرت گنداب فراموشی
حرفی بزن

وای بر اسیر مرداب سراب
با من از غرور کینه دار ماندنت
حرفی بزن

واژه راهی به شکوه باورت نمی برد
با من از فلق تابناک ظفر
حرفی بزن

۱۳۸۸ مرداد ۲۰, سه‌شنبه

ماچ

پرسید : با یه آدم دیوونه چه کار می کنی؟
گفتم: ماچش می کنم!
گفت: پس منو ماچ کن!!
کردم.
افسوس... بوسیدن آینه هیچ لطفی نداشت.

۱۳۸۸ مرداد ۱۸, یکشنبه

گور بابای عشق

میگه : چشم ام
میگم: گور بابای اشک، بیا تاجایی که بالا بیاریم پورنو نگاه کنیم
میگه: لبم
میگم: گور بابای حرف، بیا همچین مستت کنم که نفهمی کجا بودی
میگه: دلم
میگم: گور بابای عشق، ویزای کانادا رو عشق است

برگی از دفتری 4

اعتماد!... پوف... نه من مردها (انسانها) را بهتر از آن می‌شناسم که به این واژه پوچِ توخالی هرگز وقعی گذارده باشم. اصلاً اعتماد به چه؟ وفاداری!... مسخرگی حماقت‌بار واژه‌ها ... واژه‌های فریب‌دهندۀ پر زرق و برق. نه، مرا هرگز آن مایه بزدلی نبوده است که بر این واژه‌های توخالی دل خوش کنم. وفاداری، مثل همه مفاهیم ابداعی بشر، معنایی دوپهلو و گمراه‌کننده دارد. معنایی که تنها به کار قصه‌ها می‌آید و بس. از آن زمان که به جستجوی راه خویش به آوردگاه اندیشیدن وارد شده ام، دلم از سست عنصری لزج این واژه‌های نرم که در تابش حقیقتِ برهنه مثل شبنم بخار می‌شوند به هم می‌خورد. وفاداری مفهومی نسبی و قراردادی است که نه هیچ ارزشی دارد و نه هیچ معنایی. نه... من هرگز وفاداری را به عنوان اصلی و ارزشی واقعی و قابل اتکا (نه برای خود و نه برای هیچ‌کس دیگر) باور نداشته‌ام و ندارم.

۱۳۸۸ مرداد ۱۴, چهارشنبه

بر دستانت بوسه می زنم

باز هم بر قلب برهنه‌ ام خنجر بزن، آی عشق، بر دستانت بوسه می زنم

از درد ابدی حسرت بار می گیرم تا کودکی از نیاز و احتیاج بیاورم، نیازی که شکوه بودنش را با خوشی زنگار بسته هیچ پرهیزی طاق نمی زنم، آی عشق، ضربه های تازیانه ات را از من دریغ مدار، بر دستانت بوسه می زنم

آمدی، داغ سرخ رسواییت را به چهره می خرم، آی عشق، شرم ننگین انکارت را بر من روا مدار، بر دستانت بوسه می زنم

جانم را به قربانگاه آورده ام تا که بر درگاهت از دریغ تلخ تنهایی توبه کنم، آی عشق، زندان تنگ اسارتت را از من دریغ مدار، بر دستانت بوسه می زنم

فریاد سرخ درد در گلوی مرگ، آی عشق، ذجه خیس بودنت را از من دریغ مدار، بر دستانت بوسه می زنم

۱۳۸۸ مرداد ۱۰, شنبه

فلسفه آغاز مدام

امروز آخرین روز از دهه سوم زندگی من است و فردا آغاز سی‌امین سال زندگی‌ام بر زمین. احساس عجیبی دارم، معجونی شگرف از ترس و آرامش، اضطراب واعتماد. دیگر فرصت اشتباه ندارم. وقتی که از نیمه راه گذر می‌کنی، باید که هوشیار باشی، دیگر زمان جبرانی نیست.
یادم هست، ده سال پیش، شب تولد بیست سالگی‌ام را در چه حالی گذراندم. 20 سال زندگی ام را بررسی کردم، اشتباهاتم را مرور کردم و تصمیم گرفتم که جبران کنم. امروز اما، جبران معنا ندارد، باید آغاز کرد... امروز دفتر خاطرات 20 سالگی هایم را ورق زدم و تکرار پیوسته تصمیمی را مرور کردم که هرگز محقق نشد: تصمیم بر پایداری و پیوستگی...بزرگترین تصمیم من در آغاز دهه سوم زندگی ام! ... بر آن بودم تا دست از پراکندگی بردارم، راهم را برگزینم و در راه انتخاب خویش، با پایداری پیش بروم. چه آسان و چه دشوار! ... کدام راه؟ کدام انتخاب؟.... راستی که چه دردی داشت، انتخابها و تردیدهای مدام، ایمانها گرم و شکهای سوزان و هراس آنکه هرگز راه درست را پیدا نخواهی کرد، باید اعتراف کنم، انتخاب هولناکترین اتفاق زندگی‌ام بود ولی دشوارترین آن نبود
دشوارترین کار وفاداری به انتخاب بود. وفاداری به هدف، به تصمیم، به راه، وفاداری به آنچه برگزیده ای و ادامه راه...تا پایان!... بارها تصمیم گرفته ام که تا رسیدن به هدف ادامه دهم، اما میان تصمیم به ادامه و فعل پایداری دره ایست که ده سال تلاش نتوانست آن را پر کند و اینک من در آستانه دهه چهارم زندگی ام بر سر این پرسش عظیم گرفتار آمده ام: آیا گناه از من است که نمی توانم هیچ راهی را تا پایان ادامه دهم، یا تصمیم به ادامه دادن راهی تا پایان گناه من است؟
مطلقاً احمقانه به نظر می رسد ولی این فلسفه ایست که مدتیست در من شکل گرفته است. درست ترین کار شاید ادامه راه تا رسیدن به یک پایان قطعی نباشد، درست ترین کار (دست کم برای من) آغاز راهی است که مرا از نقطه فعلی به نقطه دیگری در زندگی پیش می برد. همیشه خود را به خاطر ناتوانی ام در پیوستگی و پایداری در کارها ملامت کرده ام. نوشته ها و خاطرههایم مملو از مزمت های تلخ است: چرا نمی توانم ورزش را ادامه دهم، چرا نمی توانم موسیقی را ادامه دهم،چرا نمی توانم نوشتن را ادامه دهم، چرا نمی توانم کارم را ادمه دهم... نکته اینجاست که امروز دیگر به ادامه دادن اعتقاد ندارم (تعویض صورت مسئله) من به آغاز اعتقاد دارم.
تناقض عمیق حرفهایم را درک می کنم. زنی که در آستانه سی سالگی ایستاده است دیگر نباید از آغاز سخن بگوید، اینک زمان ادامه دادن است ... ولی من به روش ادامه دادنی اعتقاد دارم که فلسفه من است (شاید هم زمانی آن را بنویسم) فلسفه آغاز مدام. اگر نمی توانی راهی را تا پایان ادامه بدهی، مهم نیست. مهم آن است که از آغاز کردن خسته نشوی. ترس نرسیدن نباید راه آغاز را سد کند. به پایان رسیدن هدف نیست، هدف در جا نزدن است (در جا زدنی که گاهی به پایداری تعبیر می شود) و نا امید نشدن. آنچه اهمیت دارد آن است از آغاز کردن در نمانی. نمی خواهم که وحشت نتوانستن از حرکت بازم دارد. من پیش می روم، هر روز از نو و هر روز شاید راهی دیگر، راهی تازه که از نیروی گامهای من می روید، راهی که از من آغاز می شود. در من آن اعتماد و اطمینان هست که در آغاز سی سالگی ام دوباره فریاد بزنم: من آغازگر راه خویشم و معجزه به وقوع خواهد پیوست!