۱۳۸۸ مرداد ۱۸, یکشنبه

برگی از دفتری 4

اعتماد!... پوف... نه من مردها (انسانها) را بهتر از آن می‌شناسم که به این واژه پوچِ توخالی هرگز وقعی گذارده باشم. اصلاً اعتماد به چه؟ وفاداری!... مسخرگی حماقت‌بار واژه‌ها ... واژه‌های فریب‌دهندۀ پر زرق و برق. نه، مرا هرگز آن مایه بزدلی نبوده است که بر این واژه‌های توخالی دل خوش کنم. وفاداری، مثل همه مفاهیم ابداعی بشر، معنایی دوپهلو و گمراه‌کننده دارد. معنایی که تنها به کار قصه‌ها می‌آید و بس. از آن زمان که به جستجوی راه خویش به آوردگاه اندیشیدن وارد شده ام، دلم از سست عنصری لزج این واژه‌های نرم که در تابش حقیقتِ برهنه مثل شبنم بخار می‌شوند به هم می‌خورد. وفاداری مفهومی نسبی و قراردادی است که نه هیچ ارزشی دارد و نه هیچ معنایی. نه... من هرگز وفاداری را به عنوان اصلی و ارزشی واقعی و قابل اتکا (نه برای خود و نه برای هیچ‌کس دیگر) باور نداشته‌ام و ندارم.

۴ نظر:

ImAn گفت...

چه جسورانه!!
خوب بود.

گلبانو گفت...

قربونه آقا!

ImAn گفت...

یک: امروز صبح داشتم فکر می کردم که واقعاً این حماقتی بیش نیست که دختری به پسری عشق بورزد. ما جنس مذکری ها همه از یک کرباسیم.

دو: من و تو رو بکشن هم دوست باقی می مونیم. چون حتی کیلومترها دور از هم به یک سری مسائل نسبتاً یکسان فکر می کنیم.

گلبانو گفت...

شما مذکری ها هم شایسته دوست داشته شدن هستید (فقط نباید خیلی ازتون متوفع بود) ومن همیشه و هر جا باشی ایمان عزیز... دوستت هستم و دوستت دارم. نه برای اینکه مثل من فکر می کنی، بلکه برای اینکه می توانی فکر کنی... و اندیشیدن زیباست، حتی اگه آدم توی یه جهنم زشت زندگی کنه