۱۳۸۸ مرداد ۱۰, شنبه

فلسفه آغاز مدام

امروز آخرین روز از دهه سوم زندگی من است و فردا آغاز سی‌امین سال زندگی‌ام بر زمین. احساس عجیبی دارم، معجونی شگرف از ترس و آرامش، اضطراب واعتماد. دیگر فرصت اشتباه ندارم. وقتی که از نیمه راه گذر می‌کنی، باید که هوشیار باشی، دیگر زمان جبرانی نیست.
یادم هست، ده سال پیش، شب تولد بیست سالگی‌ام را در چه حالی گذراندم. 20 سال زندگی ام را بررسی کردم، اشتباهاتم را مرور کردم و تصمیم گرفتم که جبران کنم. امروز اما، جبران معنا ندارد، باید آغاز کرد... امروز دفتر خاطرات 20 سالگی هایم را ورق زدم و تکرار پیوسته تصمیمی را مرور کردم که هرگز محقق نشد: تصمیم بر پایداری و پیوستگی...بزرگترین تصمیم من در آغاز دهه سوم زندگی ام! ... بر آن بودم تا دست از پراکندگی بردارم، راهم را برگزینم و در راه انتخاب خویش، با پایداری پیش بروم. چه آسان و چه دشوار! ... کدام راه؟ کدام انتخاب؟.... راستی که چه دردی داشت، انتخابها و تردیدهای مدام، ایمانها گرم و شکهای سوزان و هراس آنکه هرگز راه درست را پیدا نخواهی کرد، باید اعتراف کنم، انتخاب هولناکترین اتفاق زندگی‌ام بود ولی دشوارترین آن نبود
دشوارترین کار وفاداری به انتخاب بود. وفاداری به هدف، به تصمیم، به راه، وفاداری به آنچه برگزیده ای و ادامه راه...تا پایان!... بارها تصمیم گرفته ام که تا رسیدن به هدف ادامه دهم، اما میان تصمیم به ادامه و فعل پایداری دره ایست که ده سال تلاش نتوانست آن را پر کند و اینک من در آستانه دهه چهارم زندگی ام بر سر این پرسش عظیم گرفتار آمده ام: آیا گناه از من است که نمی توانم هیچ راهی را تا پایان ادامه دهم، یا تصمیم به ادامه دادن راهی تا پایان گناه من است؟
مطلقاً احمقانه به نظر می رسد ولی این فلسفه ایست که مدتیست در من شکل گرفته است. درست ترین کار شاید ادامه راه تا رسیدن به یک پایان قطعی نباشد، درست ترین کار (دست کم برای من) آغاز راهی است که مرا از نقطه فعلی به نقطه دیگری در زندگی پیش می برد. همیشه خود را به خاطر ناتوانی ام در پیوستگی و پایداری در کارها ملامت کرده ام. نوشته ها و خاطرههایم مملو از مزمت های تلخ است: چرا نمی توانم ورزش را ادامه دهم، چرا نمی توانم موسیقی را ادامه دهم،چرا نمی توانم نوشتن را ادامه دهم، چرا نمی توانم کارم را ادمه دهم... نکته اینجاست که امروز دیگر به ادامه دادن اعتقاد ندارم (تعویض صورت مسئله) من به آغاز اعتقاد دارم.
تناقض عمیق حرفهایم را درک می کنم. زنی که در آستانه سی سالگی ایستاده است دیگر نباید از آغاز سخن بگوید، اینک زمان ادامه دادن است ... ولی من به روش ادامه دادنی اعتقاد دارم که فلسفه من است (شاید هم زمانی آن را بنویسم) فلسفه آغاز مدام. اگر نمی توانی راهی را تا پایان ادامه بدهی، مهم نیست. مهم آن است که از آغاز کردن خسته نشوی. ترس نرسیدن نباید راه آغاز را سد کند. به پایان رسیدن هدف نیست، هدف در جا نزدن است (در جا زدنی که گاهی به پایداری تعبیر می شود) و نا امید نشدن. آنچه اهمیت دارد آن است از آغاز کردن در نمانی. نمی خواهم که وحشت نتوانستن از حرکت بازم دارد. من پیش می روم، هر روز از نو و هر روز شاید راهی دیگر، راهی تازه که از نیروی گامهای من می روید، راهی که از من آغاز می شود. در من آن اعتماد و اطمینان هست که در آغاز سی سالگی ام دوباره فریاد بزنم: من آغازگر راه خویشم و معجزه به وقوع خواهد پیوست!

۲ نظر:

elnaz گفت...

هستی جون تولدت مبارک..مبارک

ImAn گفت...

1- من نمی دونم چرا این پستت رو به کل ندیدم.
2- تولدت مبارک باشه هزارتا.
3- شنیدم مهمونی می گیریو منو دعوت نمی کنی. :دی
4- با این حرفهات موافقم. من حداقل اینو توی تحقیقاتم می بینم. اما باید حواس آدم جمع باشه که کی باید دوباره آغاز کنه و کی باید ادامه بده.