۱۳۸۹ آذر ۱۵, دوشنبه

همراه

برای اولین بار بعد از مدتها... مدتهای مدتها... هر روز صبح که از خواب بیدار می شوم هدفی دارم شاد و شورآفرین. هدفم شکست دادن کسی یا چیزی نیست. هدفم خراب کردن، سرهم کردن، پیچاندن، خلاص شدن یا رها کردن چیزی نیست.
هدفم ساده است: زیبا و شاد کردن زندگی موجودی که دوستش می دارم. هدفم ساختن است. ساختن یک زندگی
یادم نیست چگونه شد که یاد گرفتم برای ساختن زندگی باید جنگید، یک چیزهایی را شکست داد، یک چیزهایی را خراب کرد، باید پیروز شد...به هر قیمت! و از سرسام دیوانه وار اینهمه نبرد، اینهمه پیروزی و شکست در هم کوفته و عاصی خود را در نفرتی بی حساب هر روز خالی تر از دیروز تکرار کرد.
من تازه فهمیده ام که جنگ تنها معنای زندگی نیست. برای ساختن زندگی همیشه نیازی به جنگ نیست.
عجیب است اما من تازه یاد گرفته ام که با پسرم در کش و قوس یک جنگ نیستم.جنگ بر سر خوراندن غذا، جنگ بر سر خواباندن، جنگ بر سر گریه نکردن... ابلهانه است، اما حتی از همین چیزهای ساده هم می توان جنگ ساخت، جنگی که در آن پیروز می شوی یا شکست می خوری.
من تازه به درک معنای دیگری از زندگی رسیده ام. زندگی به سبک یک همرقصی زیبا و ملایم. من با شوق پسرم در درک شگفتیهای زندگی همراه می شوم. همراهی معنای زیبایی از دوست داشتن است.
من نگهبان خوردن یا نخوردن، خوابیدن یا نخوابیدن، بازی کردن یا نکردن او نیستم. من همراه او هستم برای لذت بردن از زندگی، برای مزه مزه نوشیدن اینهمه شگفتی و زیبایی.
و هدف من ساده است و شورآفرین. همراه خوبی باشم برای پسرم و از این لحظه های ناب همراهی لذت ببرم.
و من خوشبختم.

۱۳۸۹ آبان ۱, شنبه

کودکم

در تلاش شاد و بی قرارت برای کشف زندگی، جهان شکل می‌گیرد. در زلال خنده ‌های تو موسیقی معنا می‌شود. از طراوت باشکوه بودنت، عشق از جذام اینهمه فریب التیام می‌ یابد. با نخستین آوای تو، واژه آغاز می‌شود تا هر لحظه از بودنت چون شعری جاودان در مشام این جان خسته تبلور یابد.
چه می‌گویم... حرفهای تکراری... از ابتذال پوچ واژه هایم شرمنده‌ام... کاش می‌شد جون تو باشم که هیاهوی دلفریب تو از تمام این جملات پر آب و تاب گویاتر است. hفسوس که خالی دنیای ما آدم بزرگها چنان از نعره‌های گوشخراش و پرجنجال فریب اشباع است که برای شنیدن آواز پرطنین عشق که در غوغای شاد تو جاریست نه گوشی دارد و نه فرصتی.
کاش می‌شد مثل تو ببینم، مثل تو بخواهم، کاش می شد

۱۳۸۹ مهر ۲۷, سه‌شنبه

شکلات شکلاتی من

می دانی چه زیبایی و چه شیرین و آه... و آه... و آه... چقدر دوست داشتنی.
دوست داشتنی که هرگز تجربه نمی کنی مگر وقتی که مادر شوی...
خودخواهانه فکر می کنم... مگر وقتی که چنان عاشق شوی که دیگر هیچ چیز، مطلقا هیچ چیز، جز او را نبینی و هیچ چیز را جدا از او نخواهی. در هر حال و هر جا هر چه می‌خواهی، می‌بینی، می‌اندیشی، آرزو می‌کنی، همه و همه تنها برای او باشد. برای شادمانی او... وقتی چنان عاشق شوی که دریابی دوست داشتن یعنی از خویش به در آمدن تا تبدیل به منی شوی که پیش از این هرگز نبوده ای.. منی که کمتر من و بیشتر او... تا بدانی و باور بیاوری که قرار نیست چیزی را به او یاد بدهی، که قرار است یاد بگیری... یاد بگیری که چون او باشی، برای او باشی... تا همیشه...
برایت ای نازنینم، تجربه عشقی از این دست را آرزو می‌کنم. عشقی که تو به من ارزانی داشته‌ای...

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۱, سه‌شنبه

آیا...

یخ می کنم از باور این حقیقت
تا 5 روز دیگر مادر می شوم

اما مادر می شوم روزی آیا...

۱۳۸۸ بهمن ۲۶, دوشنبه

در امتداد این سکوت

نگاه کن که آسمان به من سقوط می ‌کند
لحظه سبز ماشدن چه سان غروب می کند

نگاه کن که بوسه مان هم انتهای مرگ شد
سرود سرخ لاله ها غمین چو آه درد شد

نگاه که که عمر ما حزین و بیخودی گذشت
ز چشمه سار اشک ما زمین تشنه تر نگشت

زمین سکوت، زمان سکوت، طنین دره ها سکوت
در امتداد این سکوت، امید و آرزو بسوخت

نظاره کن نظاره کن به بغض خشک و بی صدا
به برج کهنه غمم، سیاهچال لحظه ها

ببین که وقت ما شدن غمین و بیصدا گذشت
از این کویر پر عطش نسیم عشقی نگذشت

بیا که وقت مردن ستاره های عشق ماست
در این رثای بیصدا بیا که ناله هم، صداست

نرو، بمان، زمان بده، که اشک من تمام شد
برای لمس بودنت این لحظه هم حرام شد

۱۳۸۸ بهمن ۲۴, شنبه

من خوشبختم

گفتم برای رسیدن، راهی خواهم ساخت... اما هنوز نشسته ام
گفتم برای خواستن، عشقی خواهم جست... اما هنوز دل به گرمای خالی بازوانت بسته ام
گفتم برای پریدن، جفتی خواهم یافت... اما هنوز پروای شکست قفس تنگ همراهیت را ندارم
گفتم برای رهایی، نبرد خواهم کرد... اما هنوز موکب رخش خیالم خالیست
...
چشم می‌بندم، گوش می‌گیرم، دست فرو می‌کشم از لمس جدارهای نزدیک قلبت و با خود تکرار می‌کنم: من خوشبختم...من خوشبختم...من...

۱۳۸۸ بهمن ۱۷, شنبه

که منم

و این جهان بی کرانه که منم... بیا... گوش بر صدف خالی این تن بسپار... جهانی در آن می‌گرید... جهانی در آن میمیرد...آه از این طوفان هول که در من می‌غرد... آه از این دریای عشق که در من می‌جوشد... دنیایی در من می‌زید....دنیایی در من میمیرد...
چه آسان فراموش می‌شود، خاطره زنده بودن، در کسالت مرگ آور خواستن‌های مدام...چه آسان فراموش می‌شود طنین شوق، آوای زندگی، در کشاکش حسرتها و ناتوانی‌ها... چه می‌خواستم؟... دیگر یادم نیست... در انتظار معجزه‌ای، عشقی، حرکتی، هدفی... همه یاوه‌های پوچ شاعرانه...هیچ‌کس بر در نخواهد کوبید...دوباره فراموش کرده ام... هیچ‌کس شراب عشق را بر جام قلب خویش بر پیشگاه من نذر نخواهد کرد و سرودهای آرمانی هرگز بر یال اسب من سنجاق نخواهد شد... عشق از من می‌جوشد...رفتن در من می‌توفد...و وصل تنها در من معنا می یابد...
آنچه می‌خواهم، جه اهمیت دارد، اگر مرا جاری نکند؟ آنچه می‌خواهم... هر چه باشد... چه اهمیت دارد، اگر جز غبار دلتنگی و حسرت بر دنیایم نیفزاید؟ آنچه می‌خواهم... جز فریبی نیست... اگر در من نباشد...
من جهانی بی‌ کرانه ام... من آفریدگار امیدم، خالق آرزوهای بیشمار...من مالک جان خویشم...مرا چه می‌شود؟!؟ ...چه آسان فراموش می‌شود در هیاهوی اینهمه نیاز، اینهمه ناتوانی... قدرت لایزال زندگی که در من است...
آنچه می‌خواهم جز فریبی نیست، برنامه های خط خطی بر پاره پاره های تقویم کهنه تقدیر... کابوس هولناک زمان... حقیقت در من است. در این دستهای خسته، پاهای ورم کرده، تن رنجور... حقیقت در من است... در این نخستین ضربه های حیاتی تو که در من حلول می‌کند... حقیقت همه آن عشقیست که می‌تواند در من بجوشد... حقیقت همه آن توانیست که در من هرز می‌رود... حقیقت بودن من است، با تمام ابعاد خویش... حقیقت خود من است و من مادر زندگی...