۱۳۸۸ بهمن ۲۶, دوشنبه

در امتداد این سکوت

نگاه کن که آسمان به من سقوط می ‌کند
لحظه سبز ماشدن چه سان غروب می کند

نگاه کن که بوسه مان هم انتهای مرگ شد
سرود سرخ لاله ها غمین چو آه درد شد

نگاه که که عمر ما حزین و بیخودی گذشت
ز چشمه سار اشک ما زمین تشنه تر نگشت

زمین سکوت، زمان سکوت، طنین دره ها سکوت
در امتداد این سکوت، امید و آرزو بسوخت

نظاره کن نظاره کن به بغض خشک و بی صدا
به برج کهنه غمم، سیاهچال لحظه ها

ببین که وقت ما شدن غمین و بیصدا گذشت
از این کویر پر عطش نسیم عشقی نگذشت

بیا که وقت مردن ستاره های عشق ماست
در این رثای بیصدا بیا که ناله هم، صداست

نرو، بمان، زمان بده، که اشک من تمام شد
برای لمس بودنت این لحظه هم حرام شد

۱۳۸۸ بهمن ۲۴, شنبه

من خوشبختم

گفتم برای رسیدن، راهی خواهم ساخت... اما هنوز نشسته ام
گفتم برای خواستن، عشقی خواهم جست... اما هنوز دل به گرمای خالی بازوانت بسته ام
گفتم برای پریدن، جفتی خواهم یافت... اما هنوز پروای شکست قفس تنگ همراهیت را ندارم
گفتم برای رهایی، نبرد خواهم کرد... اما هنوز موکب رخش خیالم خالیست
...
چشم می‌بندم، گوش می‌گیرم، دست فرو می‌کشم از لمس جدارهای نزدیک قلبت و با خود تکرار می‌کنم: من خوشبختم...من خوشبختم...من...

۱۳۸۸ بهمن ۱۷, شنبه

که منم

و این جهان بی کرانه که منم... بیا... گوش بر صدف خالی این تن بسپار... جهانی در آن می‌گرید... جهانی در آن میمیرد...آه از این طوفان هول که در من می‌غرد... آه از این دریای عشق که در من می‌جوشد... دنیایی در من می‌زید....دنیایی در من میمیرد...
چه آسان فراموش می‌شود، خاطره زنده بودن، در کسالت مرگ آور خواستن‌های مدام...چه آسان فراموش می‌شود طنین شوق، آوای زندگی، در کشاکش حسرتها و ناتوانی‌ها... چه می‌خواستم؟... دیگر یادم نیست... در انتظار معجزه‌ای، عشقی، حرکتی، هدفی... همه یاوه‌های پوچ شاعرانه...هیچ‌کس بر در نخواهد کوبید...دوباره فراموش کرده ام... هیچ‌کس شراب عشق را بر جام قلب خویش بر پیشگاه من نذر نخواهد کرد و سرودهای آرمانی هرگز بر یال اسب من سنجاق نخواهد شد... عشق از من می‌جوشد...رفتن در من می‌توفد...و وصل تنها در من معنا می یابد...
آنچه می‌خواهم، جه اهمیت دارد، اگر مرا جاری نکند؟ آنچه می‌خواهم... هر چه باشد... چه اهمیت دارد، اگر جز غبار دلتنگی و حسرت بر دنیایم نیفزاید؟ آنچه می‌خواهم... جز فریبی نیست... اگر در من نباشد...
من جهانی بی‌ کرانه ام... من آفریدگار امیدم، خالق آرزوهای بیشمار...من مالک جان خویشم...مرا چه می‌شود؟!؟ ...چه آسان فراموش می‌شود در هیاهوی اینهمه نیاز، اینهمه ناتوانی... قدرت لایزال زندگی که در من است...
آنچه می‌خواهم جز فریبی نیست، برنامه های خط خطی بر پاره پاره های تقویم کهنه تقدیر... کابوس هولناک زمان... حقیقت در من است. در این دستهای خسته، پاهای ورم کرده، تن رنجور... حقیقت در من است... در این نخستین ضربه های حیاتی تو که در من حلول می‌کند... حقیقت همه آن عشقیست که می‌تواند در من بجوشد... حقیقت همه آن توانیست که در من هرز می‌رود... حقیقت بودن من است، با تمام ابعاد خویش... حقیقت خود من است و من مادر زندگی...