۱۳۸۹ آبان ۱, شنبه

کودکم

در تلاش شاد و بی قرارت برای کشف زندگی، جهان شکل می‌گیرد. در زلال خنده ‌های تو موسیقی معنا می‌شود. از طراوت باشکوه بودنت، عشق از جذام اینهمه فریب التیام می‌ یابد. با نخستین آوای تو، واژه آغاز می‌شود تا هر لحظه از بودنت چون شعری جاودان در مشام این جان خسته تبلور یابد.
چه می‌گویم... حرفهای تکراری... از ابتذال پوچ واژه هایم شرمنده‌ام... کاش می‌شد جون تو باشم که هیاهوی دلفریب تو از تمام این جملات پر آب و تاب گویاتر است. hفسوس که خالی دنیای ما آدم بزرگها چنان از نعره‌های گوشخراش و پرجنجال فریب اشباع است که برای شنیدن آواز پرطنین عشق که در غوغای شاد تو جاریست نه گوشی دارد و نه فرصتی.
کاش می‌شد مثل تو ببینم، مثل تو بخواهم، کاش می شد

۱۳۸۹ مهر ۲۷, سه‌شنبه

شکلات شکلاتی من

می دانی چه زیبایی و چه شیرین و آه... و آه... و آه... چقدر دوست داشتنی.
دوست داشتنی که هرگز تجربه نمی کنی مگر وقتی که مادر شوی...
خودخواهانه فکر می کنم... مگر وقتی که چنان عاشق شوی که دیگر هیچ چیز، مطلقا هیچ چیز، جز او را نبینی و هیچ چیز را جدا از او نخواهی. در هر حال و هر جا هر چه می‌خواهی، می‌بینی، می‌اندیشی، آرزو می‌کنی، همه و همه تنها برای او باشد. برای شادمانی او... وقتی چنان عاشق شوی که دریابی دوست داشتن یعنی از خویش به در آمدن تا تبدیل به منی شوی که پیش از این هرگز نبوده ای.. منی که کمتر من و بیشتر او... تا بدانی و باور بیاوری که قرار نیست چیزی را به او یاد بدهی، که قرار است یاد بگیری... یاد بگیری که چون او باشی، برای او باشی... تا همیشه...
برایت ای نازنینم، تجربه عشقی از این دست را آرزو می‌کنم. عشقی که تو به من ارزانی داشته‌ای...