می دانی چه زیبایی و چه شیرین و آه... و آه... و آه... چقدر دوست داشتنی.
دوست داشتنی که هرگز تجربه نمی کنی مگر وقتی که مادر شوی...
خودخواهانه فکر می کنم... مگر وقتی که چنان عاشق شوی که دیگر هیچ چیز، مطلقا هیچ چیز، جز او را نبینی و هیچ چیز را جدا از او نخواهی. در هر حال و هر جا هر چه میخواهی، میبینی، میاندیشی، آرزو میکنی، همه و همه تنها برای او باشد. برای شادمانی او... وقتی چنان عاشق شوی که دریابی دوست داشتن یعنی از خویش به در آمدن تا تبدیل به منی شوی که پیش از این هرگز نبوده ای.. منی که کمتر من و بیشتر او... تا بدانی و باور بیاوری که قرار نیست چیزی را به او یاد بدهی، که قرار است یاد بگیری... یاد بگیری که چون او باشی، برای او باشی... تا همیشه...
برایت ای نازنینم، تجربه عشقی از این دست را آرزو میکنم. عشقی که تو به من ارزانی داشتهای...
۱۳۸۹ مهر ۲۷, سهشنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر