غصه می خوردم که چرا نمی نشینی پای دردهایم تا با هم آرزو کنیم. این روزها دیگر خودم هم حوصله دردهایم را ندارم، نه حوصله خودم را، نه حوصله آرزوهایم را
متنفرم. از خودم، از تو، از دنیا، کارم شده فشار دندان بر دندان، هر چه سخت تر، هر چه طولانی تر.... خستگی، آرزو، امید دیگر معنای این واژه ها از یادم می رود. من تنها دندان به هم میسایم و می مانم. چرا... خودم هم نمی دانم. از پیش پا افتادگی جوابم ذله می شوم.
ذله تر از آنکه تصورش را بکنی.
به تمام شدن فکر نمی کنم. به طول این روزها، این ساعتها، این لحظه ها. من فقط باقی می مانم. این غریزه حیات.
دلم از نوشتن هم به هم میخورد.
هیچ حرف تازه ای نداری. پس حرف نزن...
۱۳۹۰ آذر ۱۹, شنبه
۱۳۹۰ آبان ۲, دوشنبه
زمان
امشب مثل همیشه هست
فارغ از بودن من و تو
شب همیشه هست
و ما در غفلت پریشانی خویش همچنان پرسه زنان سرگردانیم
شب همیشه هست
و زمین در سرنوشت ابدی خویش بر مداری ازلی بی وقفه می گردد
فارغ از زندگی و مرگ من و تو
فارغ از رنج من و تو
زمان معنای خالی رفتن نیست
حباب پوچ تمام شدن
زمان در بعد من و تو
فرصت دیدن است
فرصت عاشق شدن
شب همیشه هست
و ماه
و ستاره ها
و ما...که همیشگی نیستیم
با من درنگ کن
لحظه را،
زمان را،
فردا را...رها کن
و امید ساده جوانه را
- برای درک زندگی -
با من نظاره کن
بودن در بعد من و تو
یعنی جرفه ای در ابدیت تاریکی
یعنی لحظه ای از دیدن و خواستن
خواستن و آفریدن
بودن در بعد من و تو
یعنی طعم یک بوسه
عطر یک لبخند
بودن در بعد من و تو
یعنی تجربه اشک
در وسوسه رخوتناک عاشق شدن
امشب مثل همیشه هست
و من و تو
تا از میان این همه شب
این همه روز
این همه تکرار
امشب را عاشقانه کنیم
فارغ از بودن من و تو
شب همیشه هست
و ما در غفلت پریشانی خویش همچنان پرسه زنان سرگردانیم
شب همیشه هست
و زمین در سرنوشت ابدی خویش بر مداری ازلی بی وقفه می گردد
فارغ از زندگی و مرگ من و تو
فارغ از رنج من و تو
زمان معنای خالی رفتن نیست
حباب پوچ تمام شدن
زمان در بعد من و تو
فرصت دیدن است
فرصت عاشق شدن
شب همیشه هست
و ماه
و ستاره ها
و ما...که همیشگی نیستیم
با من درنگ کن
لحظه را،
زمان را،
فردا را...رها کن
و امید ساده جوانه را
- برای درک زندگی -
با من نظاره کن
بودن در بعد من و تو
یعنی جرفه ای در ابدیت تاریکی
یعنی لحظه ای از دیدن و خواستن
خواستن و آفریدن
بودن در بعد من و تو
یعنی طعم یک بوسه
عطر یک لبخند
بودن در بعد من و تو
یعنی تجربه اشک
در وسوسه رخوتناک عاشق شدن
امشب مثل همیشه هست
و من و تو
تا از میان این همه شب
این همه روز
این همه تکرار
امشب را عاشقانه کنیم
۱۳۹۰ مهر ۱۷, یکشنبه
پسرم

بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت ای چشمه شراب
بيمار خنده های تو ام بيشتر بخند
خورشيد آرزوی منی گرم تر بتاب
برچسب
وقتی که من عاشق شدم
0
نظر
۱۳۸۹ بهمن ۱۷, یکشنبه
زمانی برای اندیشیدن
همیشه وقتی مدت زیادی تنهایش میگذاردم به صورتی نامحسوس صدایش را میشنوم. مثل صدای جویباری در چند قدمی یا صدای باران پشت شیشه در نیمههای شب. صدایی آرام و نگران که مرا به خود میخواند.
این صدای جان من است، جانی که مجرد از نقشها و وظایفم در من زندگی میکند. منی که فراتر از همسر بودن، مادر بودن، مهندس بودن، کارمند بودن، ایرانی بودن و ... زندگی میکند، فکر میکند، حرف میزند. منی که معنای من است و من بدون او تهی میشوم.
خیلی وقتها، مثل این روزها، چنان از مشغلههای دنیای بیرون پرم که زمانی برای پرداختن به او ندارم، اما او در من زندگی میکند. مثل یک مسئله حل نشده، موازی تمام حرفها و تصمیمها و اندیشههای دیگرم در من هست و با من بزرگ میشود. او را غالبا هنگام نوشتن پیدا میکنم. زمانی که به ناچار سکوت میکنی تا به آوایی درونی گوش فرا دهی صدایش را میشنوم، صدایی که با من نجوا میکند. این روزها هم صدایش را میشنوم. صدایی آرام و مدام مثل صدای آبشاری دور که مرا به خود میخواند. از لابهلای واژهها صدایم میکند. اتفاقی در حال وقوع است، میدانم، وسوسه گامهای تولدی تازه را در درونم حس میکنم. آغازی در کار آمدن است...
این صدای جان من است، جانی که مجرد از نقشها و وظایفم در من زندگی میکند. منی که فراتر از همسر بودن، مادر بودن، مهندس بودن، کارمند بودن، ایرانی بودن و ... زندگی میکند، فکر میکند، حرف میزند. منی که معنای من است و من بدون او تهی میشوم.
خیلی وقتها، مثل این روزها، چنان از مشغلههای دنیای بیرون پرم که زمانی برای پرداختن به او ندارم، اما او در من زندگی میکند. مثل یک مسئله حل نشده، موازی تمام حرفها و تصمیمها و اندیشههای دیگرم در من هست و با من بزرگ میشود. او را غالبا هنگام نوشتن پیدا میکنم. زمانی که به ناچار سکوت میکنی تا به آوایی درونی گوش فرا دهی صدایش را میشنوم، صدایی که با من نجوا میکند. این روزها هم صدایش را میشنوم. صدایی آرام و مدام مثل صدای آبشاری دور که مرا به خود میخواند. از لابهلای واژهها صدایم میکند. اتفاقی در حال وقوع است، میدانم، وسوسه گامهای تولدی تازه را در درونم حس میکنم. آغازی در کار آمدن است...
برچسب
سبز، قرمز، آبی,
عریان
1 نظر
اشتراک در:
پستها (Atom)