۱۳۸۹ بهمن ۱۷, یکشنبه

زمانی برای اندیشیدن

همیشه وقتی مدت زیادی تنهایش می‌گذاردم به صورتی نامحسوس صدایش را می‌شنوم. مثل صدای جویباری در چند قدمی یا صدای باران پشت شیشه در نیمه‌های شب. صدایی آرام و نگران که مرا به خود می‌خواند.
این صدای جان من است، جانی که مجرد از نقشها و وظایفم در من زندگی می‌کند. منی که فراتر از همسر بودن، مادر بودن، مهندس بودن، کارمند بودن، ایرانی بودن و ... زندگی می‌کند، فکر می‌کند، حرف می‌‌زند. منی که معنای من است و من بدون او تهی می‌شوم.
خیلی وقتها، مثل این روزها، چنان از مشغله‌های دنیای بیرون پرم که زمانی برای پرداختن به او ندارم، اما او در من زندگی می‌کند. مثل یک مسئله حل نشده، موازی تمام حرفها و تصمیمها و اندیشه‌های دیگرم در من هست و با من بزرگ می‌شود. او را غالبا هنگام نوشتن پیدا می‌کنم. زمانی که به ناچار سکوت می‌کنی تا به آوایی درونی گوش فرا دهی صدایش را می‌شنوم، صدایی که با من نجوا می‌کند. این روزها هم صدایش را می‌شنوم. صدایی آرام و مدام مثل صدای آبشاری دور که مرا به خود می‌خواند. از لابه‌لای واژه‌ها صدایم می‌کند. اتفاقی در حال وقوع است، می‌دانم، وسوسه گامهای تولدی تازه را در درونم حس می‌کنم. آغازی در کار آمدن است...