غصه می خوردم که چرا نمی نشینی پای دردهایم تا با هم آرزو کنیم. این روزها دیگر خودم هم حوصله دردهایم را ندارم، نه حوصله خودم را، نه حوصله آرزوهایم را
متنفرم. از خودم، از تو، از دنیا، کارم شده فشار دندان بر دندان، هر چه سخت تر، هر چه طولانی تر.... خستگی، آرزو، امید دیگر معنای این واژه ها از یادم می رود. من تنها دندان به هم میسایم و می مانم. چرا... خودم هم نمی دانم. از پیش پا افتادگی جوابم ذله می شوم.
ذله تر از آنکه تصورش را بکنی.
به تمام شدن فکر نمی کنم. به طول این روزها، این ساعتها، این لحظه ها. من فقط باقی می مانم. این غریزه حیات.
دلم از نوشتن هم به هم میخورد.
هیچ حرف تازه ای نداری. پس حرف نزن...
۱۳۹۰ آذر ۱۹, شنبه
اشتراک در:
پستها (Atom)