خرم آن روز كز اين منزل ويران بروم
راحت جان طلبم واز پي جانان بروم
گر چه دانم كه به جايي نبرد راه غريب
من به بوي سر آن زلف پريشان بروم
دلم از وحشت زندان سكندر بگرفت
رخت بربندم و تا ملك سليمان بروم
چون صبا با تن بيمار و دل بي طاقت
به هواداري آن سرو خرامان بروم
در ره او چو قلم گر به سرم بايد رفت
با دل زخم كش و ديده گريان بروم
نذر كردم گر از اين غم بدرآيم روزي
تا در ميكده شادان و غزلخوان بروم
به هواداري او ذره صفت رقص كنان
تا لب چشمه خورشيد درخشان بروم
تازيان را غم احوال گرانباران نيست
پارسايان مددي تا خوش و آسان بروم
ور چو حافظ ز بيابان نبرم ره بيرون
همره كوكبه آصف دوران بروم
۱۳۸۷ بهمن ۱۳, یکشنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
۴ نظر:
اون روز خرم نزدیک هست یا نه؟
و همین اندیشه ها چقدر گاهی به آدم امید می ده!
امسال اين فال عيد من بود
http://hesam-h.ir/blog
حافظ هم می دانست که آیین تازیان جز خرابی و اندوه چیزی نداشته و به دین بهی و پیر مغان بازگشته
ارسال یک نظر