دوشنبه ۱۶ نوامبر ۲۰۰۹

نگذارید بچه ها باور کنند که خوبی مرده

فرزندم،... برای تو سرزمینی آرزو می کنم که خندیدن حق همه کودکان آن باشد و احترام حقی که نتوان از کسی دریغ کرد... برای تو سرزمینی آرزو می کنم که فخر انسان بودن در نگاه مردمان با سوزش حسرت جایگزین شود و دریغ تلخ نابودی از سینه ها شسته شود.
فرزندم، ...برای تو سرزمینی آرزو می کنم که ناچار از تماشای ویرانی‌ اش نباشی، ناچار به تماشای ذره ذره پود شدن تمام آن یادها و یادگارهای عزیز... برای تو سرزمینی را آرزو می کنم که ناچار از تحمل درد جدایی اش نباشی، ناچار به بدرود گفتن جسم محتضر سرزمینی که از آن زاده ای.
فرزندم،... برای تو سرزمینی را آرزو می کنم که رویاهای مردمش فراتر از حسرت آب و نان باشد... سرزمینی که داستان مردمش قصه عشق و همراهی باشد، نه نفرت و دروغ... سرزمینی که در ترنم نامش تپش غرور را در نبض یک یک مردان و زنانش حس کنی
فرزندم،... برای تو بالیدن در سرزمین مادریت را آرزو می کنم و روزی را که به زبان پارسی برایم شعر بخوانی...و روزی را که به زبان پارسی برایم انشا بنویسی ... فرزندم... برای تو بالیدن در کنار هموطنانت را آرزو می کنم و روزی را که با دوستانت در خیابانهای این سرزمین آزادانه فریاد بزنی: من ایران را دوست دارم

سه‌شنبه ۲۰ اکتبر ۲۰۰۹

سایه سپید برزمینه سیاه

به کام و آرزوی دل چو دارم خلوتی حاصل
چه فکر از خبث بدگويان ميان انجمن دارم
مرا در خانه سروی هست کاندر سايه قدش
فراغ از سرو بستانی و شمشاد چمن دارم
گرم صد لشکر از خوبان به قصد دل کمين سازند
بحمد الله و المنه بتی لشکرشکن دارم
سزد کز خاتم لعلش زنم لاف سليمانی
چو اسم اعظمم باشد چه باک از اهرمن دارم

صدای قلبت مرا با زندگی آشتی می دهد. تا شنیدن نخستین فریادت چقدر فاصله دارم

سه‌شنبه ۲۵ اوت ۲۰۰۹

آرش

روزگاری بود
روزگار تلخ و تاری بود
بخت ما چون روی بدخواهان ما تیره
دشمنان بر جان ما چیره
شهر سیلی خورده هذیان داشت
بر زبان بس داستانهای پریشان داشت
زندگی سرد و سیه چون سنگ
روز بدنامی
روزگار ننگ
غیرت اندر بندهای بندگی پیچان
عشق در بیماری دلمردگی بیجان
فصل ها فصل زمستان شد
صحنه گلگشت ها گم شد نشستن در شبستان شد
در شبستان های خاموشی
می تراوید از گل اندیشه ها عطر فراموشی
ترس بود و بالهای مرگ
کس نمی جنبید چون بر شاخه برگ از برگ
سنگر آزادگان خاموش
خیمه گاه دشمنان پر جوش
مرزهای ملک
همچو سر حدات دامنگستر اندیشه بی سامان
برجهای شهر
همچو باروهای دل بشکسته و ویران
دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو
هیچ سینه کینهای در بر نمی اندوخت
هیچ دل مهری نمی ورزید
هیچ کس دستی به سوی کس نمی آورد
هیچ کس در روی دیگر کس نمی خندید
باغهای آرزو بی برگ
آسمان اشک ها پر بار
گرمرو آزادگان دربند
روسپی نامردمان در کار..

کم کمک در اوج آمد پچ پچ خفته
خلق چون بحری بر آشفته
به جوش آمد
خروشان شد
به موج افتاد
برش بگرفت وم ردی چون صدف
از سینه بیرون داد
منم آرش
چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن
منم آرش سپاهی مردی آزاده
به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را
اینک آماده
مجوییدم نسب
فرزند رنج و کار...

کمان کهکشان در دست
کمانداری کمانگیرم
شهاب تیزرو تیرم
ستیغ سر بلند کوه ماوایم
به چشم آفتاب تازه رس جایم
مرا نیر است آتش پر
مرا باد است فرمانبر
و لیکن چاره را امروز زور و پهلوانی نیست
رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست
در این میدان
بر این پیکان هستی سوز سامان ساز
پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز
پس آنگه سر به سوی آسمان بر کرد
به آهنگی دگر گفتار دیگر کرد
درود ای واپسین صبح ای سحر بدرود
که با آرش ترا این آخرین دیدار خواهد بود
به صبح راستین سوگند
به پنهان آفتاب مهربار پاک بین سوگند
که آرش جان خود در تیر خواهد کرد
پس آنگه بی درنگی خواهدش افکند
زمین می داند این را آسمان ها نیز
که تن بی عیب و جان پاک است
نه نیرنگی به کار من نه افسونی
نه ترسی در سرم نه در دلم باک است
درنگ آورد و یک دم شد به لب خاموش
نفس در سینه های بی تاب می زد جوش
ز پیشم مرگ
نقابی سهمگین بر چهره می اید
به هر گام هراس افکن
مرا با دیده خونبار می پاید
به بال کرکسان گرد سرم پرواز می گیرد
به راهم می نشیند راه می بندد
به رویم سرد می خندد
به کوه و دره می ریزد طنین زهرخندش را
و بازش باز میگیرد
دلم از مرگ بیزار است
که مرگ اهرمن خو آدمی خوار است
ولی آن دم که ز اندوهان روان زندگی تار است
ولی آن دم که نیکی و بدی را گاه پیکاراست
فرو رفتن به کام مرگ شیرین است
همان بایسته آزادگی این است...


شما ای قله های سرکش خاموش
که پیشانی به تندرهای سهم انگیز می سایید
که بر ایوان شب دارید چشم انداز رویایی
که سیمین پایه های روز زرین را به روی شانه می کوبید
که ابر ‌آتشین را در پناه خویش می گیرید
غرور و سربلندی هم شما را باد
امیدم را برافرازید
چو پرچم ها که از باد سحرگاهان به سر دارید
غرورم را نگه دارید
به سان آن پلنگانی که در کوه و کمر دارید...

شنبه ۱۵ اوت ۲۰۰۹

سرزمینم را آزاد کنید

بدون شرح... فقط ببینید
video

روزی که دیگر دور نیست

روزی ما دوباره باز خواهیم گشت
و ایران موطن فرزندانمان خواهد گردید

روزی ما دوباره باز خواهیم گشت
تا عشق به صدای بلند در خیابانهای شهرمان آواز بخواند
و بوسه بی هیچ وحشتی سرود دوست داشتنمان باشد

روزی ما دوباره باز خواهیم گشت
تا دیگر هفت سین، سفره غربتِ تنهایی‌امان نباشد
و نقش محو تصویر، تنها آغوش عاشقانه‌امان

روزی ما دوباره باز خواهیم گشت
و جشن بازگشت ما
ناقوس مرگ دشمنانمان خواهد بود

روزی که دیگر چندان دور نیست

توضیح : همه آدمهایی که دوستشان داشتم (دارم)، یکی یکی از ایران رفتند، اما من می دانم که ما روزی دوباره باز خواهیم گشت

پنجشنبه ۱۳ اوت ۲۰۰۹

قایقی لازم نیست

قایقی لازم نیست
که در بیشه عشق
قهرمانان همه بیدار شدند

بنگر، هی، سهراب!
مشت این مرد، کاخ اساطیر جهان را لرزاند
شور این زن، رخوت مست جهان را سوزاند
فخر این قوم، گرز کین دار فریدون گردید

بنگر، هی، سهراب!
قایقی لازم نیست
پشت دریا دیگر
شهری از نور و تجلی ها نیست

شهر من...
وارث آب و خرد و روشنی است
شهر من...
ماندنی است
شهر من...
خواندنی است

چهارشنبه ۱۲ اوت ۲۰۰۹

حماسه تو

اشک راهی به حماسه تو باز نمی کند
با من از نجابت با شکوه بودنت
حرفی بزن

دستان زینتی‌ام را به پیشگاه تو می برم
با من از کبودی لحظه شکست
با من از تلخی تازیانه سکوت
با من از نفرت گنداب فراموشی
حرفی بزن

وای بر اسیر مرداب سراب
با من از غرور کینه دار ماندنت
حرفی بزن

واژه راهی به شکوه باورت نمی برد
با من از فلق تابناک ظفر
حرفی بزن

سه‌شنبه ۱۱ اوت ۲۰۰۹

ماچ

پرسید : با یه آدم دیوونه چه کار می کنی؟
گفتم: ماچش می کنم!
گفت: پس منو ماچ کن!!
کردم.
افسوس... بوسیدن آینه هیچ لطفی نداشت.

یکشنبه ۹ اوت ۲۰۰۹

گور بابای عشق

میگه : چشم ام
میگم: گور بابای اشک، بیا تاجایی که بالا بیاریم پورنو نگاه کنیم
میگه: لبم
میگم: گور بابای حرف، بیا همچین مستت کنم که نفهمی کجا بودی
میگه: دلم
میگم: گور بابای عشق، ویزای کانادا رو عشق است

برگی از دفتری 4

اعتماد!... پوف... نه من مردها (انسانها) را بهتر از آن می‌شناسم که به این واژه پوچِ توخالی هرگز وقعی گذارده باشم. اصلاً اعتماد به چه؟ وفاداری!... مسخرگی حماقت‌بار واژه‌ها ... واژه‌های فریب‌دهندۀ پر زرق و برق. نه، مرا هرگز آن مایه بزدلی نبوده است که بر این واژه‌های توخالی دل خوش کنم. وفاداری، مثل همه مفاهیم ابداعی بشر، معنایی دوپهلو و گمراه‌کننده دارد. معنایی که تنها به کار قصه‌ها می‌آید و بس. از آن زمان که به جستجوی راه خویش به آوردگاه اندیشیدن وارد شده ام، دلم از سست عنصری لزج این واژه‌های نرم که در تابش حقیقتِ برهنه مثل شبنم بخار می‌شوند به هم می‌خورد. وفاداری مفهومی نسبی و قراردادی است که نه هیچ ارزشی دارد و نه هیچ معنایی. نه... من هرگز وفاداری را به عنوان اصلی و ارزشی واقعی و قابل اتکا (نه برای خود و نه برای هیچ‌کس دیگر) باور نداشته‌ام و ندارم.