۱۳۹۰ آذر ۱۹, شنبه

خالی

غصه می خوردم که چرا نمی نشینی پای دردهایم تا با هم آرزو کنیم. این روزها دیگر خودم هم حوصله دردهایم را ندارم، نه حوصله خودم را، نه حوصله آرزوهایم را
متنفرم. از خودم، از تو، از دنیا، کارم شده فشار دندان بر دندان، هر چه سخت تر، هر چه طولانی تر.... خستگی، آرزو، امید دیگر معنای این واژه ها از یادم می رود. من تنها دندان به هم میسایم و می مانم. چرا... خودم هم نمی دانم. از پیش پا افتادگی جوابم ذله می شوم.
ذله تر از آنکه تصورش را بکنی.
به تمام شدن فکر نمی کنم. به طول این روزها، این ساعتها، این لحظه ها. من فقط باقی می مانم. این غریزه حیات.
دلم از نوشتن هم به هم میخورد.
هیچ حرف تازه ای نداری. پس حرف نزن...

۱۳۹۰ آبان ۲, دوشنبه

زمان

امشب مثل همیشه هست
فارغ از بودن من و تو
شب همیشه هست
و ما در غفلت پریشانی خویش همچنان پرسه زنان سرگردانیم

شب همیشه هست
و زمین در سرنوشت ابدی خویش بر مداری ازلی بی وقفه می گردد
فارغ از زندگی و مرگ من و تو
فارغ از رنج من و تو

زمان معنای خالی رفتن نیست
حباب پوچ تمام شدن

زمان در بعد من و تو
فرصت دیدن است
فرصت عاشق شدن

شب همیشه هست
و ماه
و ستاره ها
و ما...که همیشگی نیستیم

با من درنگ کن
لحظه را،
زمان را،
فردا را...رها کن
و امید ساده جوانه را
- برای درک زندگی -
با من نظاره کن

بودن در بعد من و تو
یعنی جرفه ای در ابدیت تاریکی
یعنی لحظه ای از دیدن و خواستن
خواستن و آفریدن

بودن در بعد من و تو
یعنی طعم یک بوسه
عطر یک لبخند

بودن در بعد من و تو
یعنی تجربه اشک
در وسوسه رخوتناک عاشق شدن

امشب مثل همیشه هست
و من و تو
تا از میان این همه شب
این همه روز
این همه تکرار
امشب را عاشقانه کنیم

۱۳۹۰ مهر ۱۷, یکشنبه

پسرم


بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت ای چشمه شراب
بيمار خنده های تو ام بيشتر بخند
خورشيد آرزوی منی گرم تر بتاب

۱۳۸۹ بهمن ۱۷, یکشنبه

زمانی برای اندیشیدن

همیشه وقتی مدت زیادی تنهایش می‌گذاردم به صورتی نامحسوس صدایش را می‌شنوم. مثل صدای جویباری در چند قدمی یا صدای باران پشت شیشه در نیمه‌های شب. صدایی آرام و نگران که مرا به خود می‌خواند.
این صدای جان من است، جانی که مجرد از نقشها و وظایفم در من زندگی می‌کند. منی که فراتر از همسر بودن، مادر بودن، مهندس بودن، کارمند بودن، ایرانی بودن و ... زندگی می‌کند، فکر می‌کند، حرف می‌‌زند. منی که معنای من است و من بدون او تهی می‌شوم.
خیلی وقتها، مثل این روزها، چنان از مشغله‌های دنیای بیرون پرم که زمانی برای پرداختن به او ندارم، اما او در من زندگی می‌کند. مثل یک مسئله حل نشده، موازی تمام حرفها و تصمیمها و اندیشه‌های دیگرم در من هست و با من بزرگ می‌شود. او را غالبا هنگام نوشتن پیدا می‌کنم. زمانی که به ناچار سکوت می‌کنی تا به آوایی درونی گوش فرا دهی صدایش را می‌شنوم، صدایی که با من نجوا می‌کند. این روزها هم صدایش را می‌شنوم. صدایی آرام و مدام مثل صدای آبشاری دور که مرا به خود می‌خواند. از لابه‌لای واژه‌ها صدایم می‌کند. اتفاقی در حال وقوع است، می‌دانم، وسوسه گامهای تولدی تازه را در درونم حس می‌کنم. آغازی در کار آمدن است...

۱۳۸۹ آذر ۱۵, دوشنبه

همراه

برای اولین بار بعد از مدتها... مدتهای مدتها... هر روز صبح که از خواب بیدار می شوم هدفی دارم شاد و شورآفرین. هدفم شکست دادن کسی یا چیزی نیست. هدفم خراب کردن، سرهم کردن، پیچاندن، خلاص شدن یا رها کردن چیزی نیست.
هدفم ساده است: زیبا و شاد کردن زندگی موجودی که دوستش می دارم. هدفم ساختن است. ساختن یک زندگی
یادم نیست چگونه شد که یاد گرفتم برای ساختن زندگی باید جنگید، یک چیزهایی را شکست داد، یک چیزهایی را خراب کرد، باید پیروز شد...به هر قیمت! و از سرسام دیوانه وار اینهمه نبرد، اینهمه پیروزی و شکست در هم کوفته و عاصی خود را در نفرتی بی حساب هر روز خالی تر از دیروز تکرار کرد.
من تازه فهمیده ام که جنگ تنها معنای زندگی نیست. برای ساختن زندگی همیشه نیازی به جنگ نیست.
عجیب است اما من تازه یاد گرفته ام که با پسرم در کش و قوس یک جنگ نیستم.جنگ بر سر خوراندن غذا، جنگ بر سر خواباندن، جنگ بر سر گریه نکردن... ابلهانه است، اما حتی از همین چیزهای ساده هم می توان جنگ ساخت، جنگی که در آن پیروز می شوی یا شکست می خوری.
من تازه به درک معنای دیگری از زندگی رسیده ام. زندگی به سبک یک همرقصی زیبا و ملایم. من با شوق پسرم در درک شگفتیهای زندگی همراه می شوم. همراهی معنای زیبایی از دوست داشتن است.
من نگهبان خوردن یا نخوردن، خوابیدن یا نخوابیدن، بازی کردن یا نکردن او نیستم. من همراه او هستم برای لذت بردن از زندگی، برای مزه مزه نوشیدن اینهمه شگفتی و زیبایی.
و هدف من ساده است و شورآفرین. همراه خوبی باشم برای پسرم و از این لحظه های ناب همراهی لذت ببرم.
و من خوشبختم.

۱۳۸۹ آبان ۱, شنبه

کودکم

در تلاش شاد و بی قرارت برای کشف زندگی، جهان شکل می‌گیرد. در زلال خنده ‌های تو موسیقی معنا می‌شود. از طراوت باشکوه بودنت، عشق از جذام اینهمه فریب التیام می‌ یابد. با نخستین آوای تو، واژه آغاز می‌شود تا هر لحظه از بودنت چون شعری جاودان در مشام این جان خسته تبلور یابد.
چه می‌گویم... حرفهای تکراری... از ابتذال پوچ واژه هایم شرمنده‌ام... کاش می‌شد جون تو باشم که هیاهوی دلفریب تو از تمام این جملات پر آب و تاب گویاتر است. hفسوس که خالی دنیای ما آدم بزرگها چنان از نعره‌های گوشخراش و پرجنجال فریب اشباع است که برای شنیدن آواز پرطنین عشق که در غوغای شاد تو جاریست نه گوشی دارد و نه فرصتی.
کاش می‌شد مثل تو ببینم، مثل تو بخواهم، کاش می شد

۱۳۸۹ مهر ۲۷, سه‌شنبه

شکلات شکلاتی من

می دانی چه زیبایی و چه شیرین و آه... و آه... و آه... چقدر دوست داشتنی.
دوست داشتنی که هرگز تجربه نمی کنی مگر وقتی که مادر شوی...
خودخواهانه فکر می کنم... مگر وقتی که چنان عاشق شوی که دیگر هیچ چیز، مطلقا هیچ چیز، جز او را نبینی و هیچ چیز را جدا از او نخواهی. در هر حال و هر جا هر چه می‌خواهی، می‌بینی، می‌اندیشی، آرزو می‌کنی، همه و همه تنها برای او باشد. برای شادمانی او... وقتی چنان عاشق شوی که دریابی دوست داشتن یعنی از خویش به در آمدن تا تبدیل به منی شوی که پیش از این هرگز نبوده ای.. منی که کمتر من و بیشتر او... تا بدانی و باور بیاوری که قرار نیست چیزی را به او یاد بدهی، که قرار است یاد بگیری... یاد بگیری که چون او باشی، برای او باشی... تا همیشه...
برایت ای نازنینم، تجربه عشقی از این دست را آرزو می‌کنم. عشقی که تو به من ارزانی داشته‌ای...

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۱, سه‌شنبه

آیا...

یخ می کنم از باور این حقیقت
تا 5 روز دیگر مادر می شوم

اما مادر می شوم روزی آیا...

۱۳۸۸ بهمن ۲۶, دوشنبه

در امتداد این سکوت

نگاه کن که آسمان به من سقوط می ‌کند
لحظه سبز ماشدن چه سان غروب می کند

نگاه کن که بوسه مان هم انتهای مرگ شد
سرود سرخ لاله ها غمین چو آه درد شد

نگاه که که عمر ما حزین و بیخودی گذشت
ز چشمه سار اشک ما زمین تشنه تر نگشت

زمین سکوت، زمان سکوت، طنین دره ها سکوت
در امتداد این سکوت، امید و آرزو بسوخت

نظاره کن نظاره کن به بغض خشک و بی صدا
به برج کهنه غمم، سیاهچال لحظه ها

ببین که وقت ما شدن غمین و بیصدا گذشت
از این کویر پر عطش نسیم عشقی نگذشت

بیا که وقت مردن ستاره های عشق ماست
در این رثای بیصدا بیا که ناله هم، صداست

نرو، بمان، زمان بده، که اشک من تمام شد
برای لمس بودنت این لحظه هم حرام شد

۱۳۸۸ بهمن ۲۴, شنبه

من خوشبختم

گفتم برای رسیدن، راهی خواهم ساخت... اما هنوز نشسته ام
گفتم برای خواستن، عشقی خواهم جست... اما هنوز دل به گرمای خالی بازوانت بسته ام
گفتم برای پریدن، جفتی خواهم یافت... اما هنوز پروای شکست قفس تنگ همراهیت را ندارم
گفتم برای رهایی، نبرد خواهم کرد... اما هنوز موکب رخش خیالم خالیست
...
چشم می‌بندم، گوش می‌گیرم، دست فرو می‌کشم از لمس جدارهای نزدیک قلبت و با خود تکرار می‌کنم: من خوشبختم...من خوشبختم...من...